Sunday، April 26، 2009

استقلال قهرمان

اول اينکه قهرمانی استقلال رو به همه آبی های همه دنيا تبريک ميگم. هرچند به قتع و يقين ميشه گفت استقلال بايد سه هفته پيش قهرمانی رو جشن ميگرفت، اما همينم غنيمته. حالا که قهرمان شدن يک کم تفسير بعد از عمل راحته، اما بعنوان يک دنبال کننده کاملا آماتور فوتبال ايران، يک نکته هست که بدجوری تو ذوق ميزنه.

دو سال قبل که استقلال قهرمان شد، يک بخش بزرگش اين بود که مصطفی دنيزلی با پاس به اصفهان نرفت، تا استقلال قهرمان بشه. اين دفعه هم، استقلال به هزار جور اما و اگر قهرمان شد. قبول دارم اينم بخشی از فوتباله و تمام هيجان بازی به همينه. اما اگر هم در دوره ششم ليگ برتر باز جای توضيح وجود داشت، امسال خيلی متفاوت بود. امسال استقلال همه رکورد ها رو شکست. بيشترين گل زده (71 گل)، بيشترين تفاضل گل (36) و کمترين گل خورده (34)!!! اين به اين معنی است که نه تنها خط آتش استقلال با فاصله زياد بهترين بوده، بلکه خط دفاع هم قوی ترين بوده. ولی اتفاقی که افتاد، سه يا چار هفته قبل، استقال با اينکه 6 امتياز از ذوب آهن جلو بود، به همين فولاد باخت تا عقب بيافته. و کار به اما و اگر برسه. اميدواريم تيم فنی و مديريت باشگاه، سال ديگه از همون اول تيم رو برای قهرمانی ببندن.

يکی ديگه از مزيت های قهرمانی اينه که در گروه بندی های بازی های ليگ قهرمانان آسيا، سر گروه ميشن و با تيم های ضعيفتر بازی ميکنن پس شانس صعود بيشتره. به همين ترتيب، چون استقال ميره آسيا، نتيجتا پول ذوب آهن و سپاهان و بقيه تيم های متمول نميتونه بازيکن های کليدی استقلال رو بخره.

در هر صورت که اين "آبی" ترين يکشنبه بود بعد از مدتها. در اين بين بايد از فولادی ها و شخص مجيد جلالی تشکر کرد، که با تمام وجود تيمی رو ارنج کرد که ذوب آهن مغرور رو چهار-يک در هم کوبيد.

بعد از اين ديگه رنگ ها ميرن کنار. هر چند قلعه نوعی ثابت کرده که مربی کاربلدی است، اما اين کاربلدی بخش اعظمش به نحوه برخورد اون با حواشی فوتبال ايرانه. امير قلعه نوعی مربی ليگی است نه بين المللی. درست مثل علی پروين...نتيجتا، بهترين انتخاب برای سه بازی مونده همين افشين قطبی است. قطبی، حتی اگر پرسپوليسی هم بود باز هم بهترين گزينه بود و هست، اونم بدليل آشنايی با سطح اول فوتبال بين المللی.... آفريقا...اميدوارم که بشه آخر خرداد بگيم، ما داريم ميايم...

برنامه اين هفته:

سه شنبه: کاتالان های ماتادور بارسلونا در مقابل آبی های چلسی

چهار شنبه: شياطين سرخ اولدترافورد در مقابل توپچی های آرسنال



باشد که شاهد يک فينال من يو - بارسا باشيم.

Wednesday، April 15، 2009

ترشحات مغزی

دیشب بعد از مدتها یک فیلم کامل وسترن دیدم. "جویندگان" ساخته جان فورد و با شرکت جان وین رو مدتها بود، شاید چندین سال که میخواستم ببینم. البته نمیتونم بگم شاهکار بود...ولی خیلی خوب بود. فکر کنم یکی از اولین فیلم های رنگی "جان فورد" بوده.
‫****
‫بعضی وقتها فکر میکنم اگر میشد که بعضی فیلمها رو ندیده بودم، یا کتابهایی بود که نخونده بودم الان چقدر خوب بود! مثلا فرض کنین که "رود سرخ" هاوارد هاکس، "خوب، بد، زشت" سر جیو لیونه، و یا "دندان مار" مسعود کیمیایی رو برای بار اول ببینین، یا "امینه" مسعود بهنود، "همسایه ها" احمد محمود، و یا "سران و سلاطین" تیلور کالدول رو برای بار اول بخونین. یا بار اول "آپولونیا" شاهکار نینو روتا برای "پدرخوانده"، "در جستجوی بهشت" ساخته "ونجلیس" برای "۱۴۹۲"، "باران عشق" ساخته ناصر چشم آذر، منظومه "صدای پای آب" سهراب سپهری با صدای خسرو شکیبایی رو گوش کنین. یا اگر میشد برای بار اول فینال لیگ قهرمانان ۱۹۹۷، رئال مادرید با یوونتوس، بازی برزیل-هلند جام جهانی ۱۹۹۴، و یا استقلال-پرسپولیس ۱۳۷۳ رو برای بار اول دید. یا بار اول که "عشق عمومی" شاملو، "قاصدک" اخوان ثالث، "گل امید" مشیری رو خوندین، یا "دن آرام" شولوخوف ترجمه به آذین (که هنوزم تموم نشده!!)... جدی فکر کردین چقدر خوب بود؟
‫****
‫اینم ا عتراف کنم که بالاخره "اخراجیها" مسعود دهنمکی رو دیدم. حقیقتش از اینکه تا حالا بخاطر اسم کارگردانش، ندیده بودمش از خودم خجالت کشیدم. از نظر تکنیکی خیلی ضعیفه...قبول...خوب مسلما با "نجات سرباز رایان" نمیشه مقایسه کردش. در چند مورد هم که کپی/پیست کرده، مثل صحنه حمله به بیمارستان (فهرست شیندلر - اسپیلبرگ). اما در کل، از هیچ کدوم از فیلم های سینمای جنگی ایران نه بد تره، نه کلیشه ای تر. اینم که میگفتن "ده نمکی" با مصونیت آهنین اینو ساخت...نه اینجوری نیست..."لیلی با من است" - کمال تبریزی- به نظر من خیلی بیشتر با جبهه و فرهنگ جبهه شوخی کرده بود. درست فیلم ده نمکی در دو سه مورد شوخی هایی داشت که از حد عرف خارج شده بود، اما در کل اینجوریم نبود که کل فیلم و کار اونو بشه زیر سوال برد. ده نمکی بخاطر ارتباطاتش از نوعی مصونیت فرهنگی برخورداره...قبول. ده نمکی سال ۷۸ در حمله به کوی دانشگاه دخیل بوده، بازم قبول...ده نمکی یار قار حسین الله کرم و حاج بخشای بوده و هست...بازم قبول...روبروی سینما‌ها چماق کشی کرده...اینم قبول. اما نگاه کنین به روشنفکر ترین کارگردان الان سینمای ایران...ده نمکی سالهای هفتاد، همونجوری که بود، با محسن مخملباف همونجوری که اواخر دهه پنجاه و اوایل دهه شصت هیچ فرقی نداشته. ده نمکی چماق کش بود، مخملباف چاقو کش بوده!! ده نمکی تو روزنامه هاش به روشنفکر ها فحش میداده، مخملباف دستور الامل سانسور رو نوشت که همین الان هم ازش استفاده میشه. ده نمکی با انصار حزب الله رابطه داشت و داره، مخملباف با دار و دسته رجایی بوده! اگر اون عوض شده، چرا نمیشه فکر کرد که اینم ممکنه عوض بشه...حالا اينو از فردا نزنين تو سر من که دارم از ده نمکی دفاع میکنم...ولی فیلمش به نظر من جالب بود.
‫****
‫صحبت دهه هفتاد شد...در موفقیت خاتمی و اصلاحاتش، همین بس که حتی آدمهایی مثل ده نمکی، حاج بخشی و الله کرم هم فهمیدن که دور برخورد خیابونی گذشته و باید اگر هم نظری دارن با روشهای فرهنگی پیش ببرن.
‫****
‫اومدن میرحسین موسوی به صحنه انتخابات خیلی مسایل رو عوض کرد. اینکه موسوی بتونه با تکیه به دوران نخست وزیریش، که بالاخره کشور رو با درامد محدود نفت و هزینه جنگ اداره میکرد، رای بزرگی بیاره هنوز جای سواله. میشه امیدوار بود که موسوی علیرغم حرفهایی که در اول کمپین انتخاباتیش در نازی آباد زد، به دنیای مدرن بیاد و از اون تفکر چپ گرای محدود و بسته دهه شست بیاد بیرون. اصلاحطلبها هم باید حداکثر تلاششونو بکنن برای شکسته نشدن آرا و بسیج سیاسی افکار عمومی. ما میتوانیم...
‫****
‫نامه به رییس جمهور آینده - نوشته مسعود بهنود رو حتما بخونین..." بهشت مال این جهان نیست و کسی مامور تاسیس بهشت نیست مگر آن که دروغ بگوید"...

Saturday، February 14، 2009

محمد خاتمی آمد...

محمد خاتمی آمد...

نيروهای سياسی اصلاحطلب، بايد از الان و با چراغ روشن حرکت کنن. مهمترين و مهمترين مسئله، آشتی دادن مردم با صندوق رای و افزايش بسيج سياسی افکار عمومی به نفع خاتمی است.

1. از هر جور درگيری لفظی با طرفداران بقيه کانديدا ها خودداری کنين.
2. تخريب بقيه...هيچ احتياجی نيست...چهار ساله خودشون با دقت تمام اين کار رو کردن و به نحو احسنت.
3. ايجاد يک موج جديد...سخته ولی شدنيه...
4. استفاده از تکنولوژی روز...باراک اوباما رو ببينين...
5. پرهيز از هر جور برخورد مخرب...نه اينکه برخورد بده...اما با توجه به محدود بودن امکانات، بهتره انرژی رو صرف انتخاب خاتمی کنيم.

اينکه خاتمی ميتونه ايندفعه کاری انجام بده؟ و اينکه "حالا مگر اون هشت سال چه کرد؟؟" جواب دادن به اين سوال ها زمانبر و هزينه بر و اتلاف وقته. هر کسی کانديدای بهتری داره رو کنه. اگر ديدين کسی زده تو خط آنارشيسم تاريخی ملت ايران و اين چرنديات "بد و بدتر" و اين شر و ور ها، نه وقت تلف کنين نه انرژی. فقط با کسی بحث کنين که به طور مشخص از يک کنديدا حمايت کنه و با دلايل مستدل. کسی که ميگه من هيچ کدومو قبول ندارم، حق داره اينجوری فکر کنه. اما ما الان ميخواهيم رييس جمهور انتخاب کنيم. اگر کسی ميخواد و از الان ميدونه که نميخواد رای بده، ديگه چه مرضيه که باهاش بحث کنيم؟

من نه منتظرم خاتمی بياد معجزه کنه، و نه فکر ميکنم که شرايط الان ايران هيچ جايی برای هيچ جور معجزه اي داشته باشه. اين چهار سال گذشته و تمام گلکاريها و گلاب پاشی که به در و ديوار و هرچی تپه و کوه و سلسله جبال و دره و شهر و ده و روستا و قريه و همه هر چيزی که فکر کنين و فکر نکنين کرده، نتيجه همين طرز تفکر يا همه چيز يا هيچ چيزه. مسلما بعد از اين چهارسال "آبادگرايی" زمين سوخته تحويل دولت بعدی داده ميشه. صد در صد که وضعيت اقتصادی وحشتناکی پيش رو است. اين ديگه تقصير خاتمی نخواهد بود. واسلاو هاول که هيچ...خود دکتر شاخت هم از تو قبر بياريم بيرون کاری در کوتاه مدت ازش بر نمياد.

خاتمی خطر حمله خارجی رو دور خواهد کرد. فضای باز اقتصادی برای سرمايه گزاری خارجی ايجاد ميشه، و مهمتر اينکه سايه اين تحريم ها رو بر ميداره از سر ايران. همين فعلا ما رو بس...

نوشته بسيار مستدل حامد قدوسی رو هم بخونين.
************

کاملا بيربط:
امروز چهارمين سال قتل رفيق حريری، دولتمرد لبنانی بود.

Friday، January 30، 2009

ترشحات مغزی


سازمان "حماس" از تمديد آتش بس خود داری ميکنه، و شهرک های اسراييلی نزديک مرز رو به راکت و موشک ميبنده. اسراييل در مقابل از زمين و دريا و هوا نوار غزه رو ميکوبه.
****
سازمان "حماس" تعداد کشته ها رو بالغ بر هزار و سيصد اعلام ميکنه. اسراييل کتمان نميکنه و کماکان به موضع خودش پافشاری ميکنه.
****
حماس ميگه اسراييل از ورود خبرنگار ها جلوگيری ميکنن. اسراييل ميگه برای تامين امنيته. اما چند تا خبر نگار هستن که مرتب از داخل نوار غزه خبر ميفرستن. تلفات انسانی روز بروز بيشتر گزارش ميشه.
****
سابقه دو نفر از "پرستار" ها و "دکتر" های خارجی داخل قلمرو حماس در مياد که معلوم ميشه قاچاقی رفتن اونجا برای پروپگاندا. چيزی که مشخص اينه که تلفات غير نظامی زياده. يک خبر نگار ايتاليايی بعد از آتش بس ميره اونجا، و با مدرک ثابت ميکنه "حماس" برای بسيج سياسی افکار عمومی تعداد قربانيان رو در مواردی چند برابر نشون داده. کل قربانيان اين جنگ بيست و يک روزه، طبق تخمين اين خبر نگار حدود پانصد تا ششصد نفر است.
****
با بالاگيری جنگ در منطقه، دوباره موج اسراييل ستيزی تمام خاور ميانه رو در ميگيره. رسانه های فارسی زبان مستقل چه مخالف و چه موافق نظام حاکم بر ايران حمله شديد اسراييل رو محکوم ميکنن. از همه پر سر و صدا تر دستگاه تبليغات رسمی دولتی است.
****
هر کسی...هر کسی که کمترين شکی در حقانيت "حماس" کنه فوری متهم ميشه به مزدوری صهيونيسم جهانی و امپرياليسم آمريکا. منطق جای خودشو به جدل ميده. هر مقايسه اي هم جوابش اينه "شما نميفهمين...اين قضيه با باقی قضايا فرق داره". کار بجايی ميرسه که حتی در فيسبوک، بخش عمده اي از اعضا ايرانی، به انتشار تعداد تلفات اعلام شده از سوی "حماس" مبادرت ميکنن.
****
مسلما شيوه حذف فيزيکی در اين جنگ مصداق بارز "خشونت عريان" است و نتيجتا واژه "قربانی" اولين صفتيه که به فکر ما ميرسه. در يک حالت آرمانی تر، کشته های فلسطينی رو "شهيد" ميدونيم. اما با هوشياری کامل، چشم روی همه اتفاقات مشابه ميبنديم، و با يک کمله که "اين مسئله با بقيه فرق داره" خودمونو توجيح ميکنيم. در واقع، از خون کشته شده های جنگ، يا "قربانيان" و يا "شهدا" پيرهنی رو بلند ميکنيم که قراره روشنفکری ما رو به همه نشون بده.
****
مسلما در طی اين بيست و يک روز تعداد خيلی بيشتری در "دارفور" قربانی شدن. شک نکنين که تعداد کشته های جنگ در افغانستان در هفته اول حمله ارتش روسيه شوروی در اوايل دهه هشتاد صدها و هزاران برابر اينا بوده. کل کشته های دو طرف اسراييل و فلسطين در تمام اين شصت سال اندازه 2 ماه جنگ در دارفور، و همين دو سه سال پيش در چچن نبوده. ترکيه سالها با وحشيگری کرد های جنوب و سازمان پ ک ک رو سرکوب کرده. ولی ديروز نخست وزيرش چنان به شمون پرز ميتوپه که آدم خندش ميگيره.
****
جدی فکر کردين که چرا اين مناقشه اسراييل-فلسطين اينقدر برای ما ها مهم است؟ بصورتی که تمام مسائل اطرافش رو تحت شعاع قرار ميده؟ گروه تروريستی عبدلمالک ريگی از مرز رد ميشه و ده نفر رو ميکشه. صدا از هيچ کس در نمياد. نه در "بالاترين" نه تو هيچ وبلاگی. اگرم جايی اشاره ميشه، همون بی بی سی و صدای آمريکا است. اونا ارزش حرف زدن ندارن؟ جدی اوناييکه در جنگ با عراق، و الان در درگيری های شرق ايران ميميرن...ارزش اشاره کردن و "فيسبوک"يزه شدن ندارن؟
****
افغانيهايی که سالها توسط شوروی و بعد طالبان قتل عام شدن...چچن هايی که در جنگ با شوروی نه تنها که کشته شدن، بلکه به زن و بچه شون تجاوز شد و خونشونو سرباز های روس آتش زدن...قبيله به قبيله در دارفور که زنده زنده سوختن...جنگ داخلی کنگو که در همون بيست روز صد هزار نفر بيخانمان و پنج هزار نفر کشته بر جا گذاشت...مرگ 48 نفر بيخانمان در تهران...مرگ ده نفر در شرق ايران...مرگ چهار نفر در سراوان...اينا هيچ کدوم اندازه فلسطينی ها ارزش نداره؟ جدی نداره؟

Tuesday، December 09، 2008

ترشحات مغزی


خوب اينجا که بسلامتی يک جورايی درش تخته که نه...ولی ديگه اينقدر وقت نکردم بيام که فکر نميکنم کسی ديگه هم بياد. البته چه باک...ما گر ز سر بريده ميترسيديم...در محفل عاشقان نميرقصيديم. البته از شما چه پنهون که از اونجاييکه ما "کشکمون" رو جای ديگر ميسابيم، يک کم سر زدن به اينجا درش تاخيرات افتاد. حالا اون يکی که رو روال بيافته بهتون ميگم.
****
اينقدر مسئله بوده اين چند وقت که يادم نمياد. يک وقتی يک نوتپاد داشتم نوت برداری ميکردم. منتها الان نميدونم کجا هست اصلا. اين کار و کار و کار آدمو از زندگی ميندازه ها...
****
مدتها است که فيلم خوبی نديدم. حتی به اين حد که "رييس" مسعود کيميايی هم دارمش ولی نديدم. همش منتظر يک فرصت خوبم که سر حال بشينم ببينم. مسئله اينه که سر "حکم" خيلی نا اميد شدم. حالا تا ببينيم استاد چه کرده اينبار.
****
کتاب...سه چهار تا خوندم ولی خيلی جالب نبوده...يعنی کتاب رمان و اينا نبوده که راحت بشه راجع بهش حرف زد. بيشتر منتظر اين "ايرانيان نخبه" نوشته عباس ميلانی هستم که آخر اين ماه چاپ ميشه. اون چيزی که ازش شنيدم ميگن شاهکاره مثل کتابهای قبليش. زندگينامه صد و پنجاه ايرانی از آخر جنگ جهانی دوم تا انقلاب سال پنجاه و هفت که نقش اساسی در ساختن ايران مدرن داشتن. کسی کتاب ديگه سراغ نداره؟
****
اين وضعيت سياسی کانادا هم که ريخته به هم معلوم نيست کی به کيه. اميدوارم محافظه کارا کم نيارن و اگر اين ائتلاف شکسته نشد، اعلام انتخابات عمومی کنن. اين ليبرال های فدرال ديگه دارن شورشو در ميارن. تقريبا مطمئن هستم که اگر الان انتخابات برگزار بشه، محافظه کارها ميبرن دوباره.
****
وضعيت اقتصادی به اون بدی که به نظر مياد نيست. مخصوصا اينکه تمام دنيا دارن بسيج ميشن که با هزينه در ساخت زيرساخت ها مثل جاده و پل و فرودگاه و بندر، يکجور شبکه سراسری هزينه برای شتاب دهی رشد اقتصادی ايجاد کنن. فعلا که آينده بسيار روشنه. اميدوارم اينجوری هم بمونه.
****
انتخابات ايران در پيشه. بعد از انتخاب باراک اوباما، خيلی معادلات منطقه اي بهم ميريزه. اينکه اوباما و تيمش بتونن از پس لايه های ارتودوکس لابی های جهود بر بيان، خودش جای سواله. همينی که در اسراييل دولت ائتلافی تشکيل نشد، و فوريه انتخابات سراسری برگزار ميکنن خيلی نگران کننده است. احتمال اينکه ليکود و سرن تندرو اون به قدرت برسن خيلی زياده. بعد از اون انتخابات فلسطينه که حماس از الان داره گربه ميرقصونه. بعد لبنانه...بعد ايران. فعلا که همه چشم ها به خاتمی است. ببينيم چی ميشه.
****
ديشب ميگفتن دولت آمريکا نزديک به هفت تريليون دلار!!!!!!!!!!!!!!! داره برای طرح های احيای اقتصادی هزنيه ميکنه...هفت تريليون دلار!!!

****
چند وقت قبل بحثی بود که گروهی از خواهران مسلمان درخواست کرده بودن برای "احترام" به "عقايد دينی"، در استخر دانشگاه يک سئانس مخصوص "خانوم ها" بزارن. بحث مفصلی بوده گويا. اين مسئله "احترام به عقيده" هم شده چوب دو سر طلا. ماشالله وقتی به خودشون ميرسه که عقايد ما از آسمون اومده و مقدسه...وقتی به بقيه ميرسه که بايد به عقايد ما احترام گزاشته بشه!!!! نظر کلی من اينه که هر عقيده اي ميتونه و بايد محترم باشه، تا زمانی که در محدوده زندگی خصوصی افراد استفاده ميشه. اما اگر "عقيده" اي باعث بشه که زندگی و روش اوناييکه بهر دليل بهش اعتقاد ندارن مختل بشه، ديگه اون عقيده از حالت "قدسی" در مياد، و به سطح "عرفی" مياد. در اينصورت ميشه نقدش کرد. نميشه در يک جامعه سکولار، خوب يا بد، به اسم "مقدسات" هرچيزی رو قبولوند.

Monday، October 20، 2008

گوهر مراد

قبرستان پرشلاز...پاريس...يک صبح سرد ولی آفتابی پاييزیشنيده بوديم که قبر صادق هدايت در قبرستانی در حومه پاريس است. و همينطور شنيده بوديم که قبر خيلی از مشاهير ادبی و سياسی و هنری هم در اونجا است. دو سه تا گلگشت اينترنتی هم نشون داد که محوطه سازی بی نظير يا حد اقل کم نظيری داره.
****

کلا مرده پرست نيستم. هرچند خيلی از وقت ها افسوس گذشته رو ميخورم و فکر ميکنم چه فرصتهايی سوخت و از بين رفت، ولی روحيه عملگرا و محافظه کار من ميگه بايد به فکر آينده بود. گذشته هر چه بود گذشته و آينده رو بر اساس امروز بايد ساخت. اما بعضی وقتها آدم کشيده ميشه به گذشته ها...حتی گذشته هايی که خيلی هم به من نوعی، بدليل سن نسبتا کم، شايد ربط مستقيم نداشته باشه. ****
قبر صادق هدايت قاعدتا بايد تو قطعه 85 باشه. عکس اينترنتی ميگه کنار يک درخته. از کنار قبر "بالزاک" رد ميشيم. خيلی با ادبيات اروپا آشنايی ندارم ولی ميدونم که نويسنده بزرگی بود. جالبه که راهنمای قبرستان نوشته قبر "جيم گاريسون" خواننده گروه "the Doors" هم اينجاست. قطعه 85 همين نزديکه...از خم جاده باريک که ميگذريم، دقيقا سر نبش، يک سنگ بتونی بسيار ساده، که فقط با رنگ روشنش به نسبت بقيه سنگ ها متمايز شده نظر آدمو جلب ميکنه. باور کردنی نبود...روش نوشته بود "غلامحسين ساعدی - گوهر مراد".


****

قبلا از "ساعدی" نوشتم. با ديدن قبرش، يادم افتاد که چه مظلوميتی کشيد "گوهر مراد"...اگر صادق هدايت خودش مرگشو انتخاب کرد، "گوهرمراد" به مرگ تدريجی زجرکش شد.
****

ميگويند "سياستمداران مهمانان تاريخند، اما هنرمندان ميزبانان تاريخند". کسی اسم "امير مبارزلدين" يادش نمياد. حتی در تاريخ معاصر کسی ديگه از اسدلله اعلم، پرويز ثابتی، يا حتی حميد اشرف و علی اکبر صفايی فرهانی يادی نميکنه. اما اسم "هدايت"، "گوهرمراد"، الف-بامداد"، "چوبک"، "مشيری"، "م-اميد"، گلشيری"، "به آذين" و حتی "آل احمد" و "شريعتی" ميماند.
****

پسنوشت: وقتی داشتم عقب موندگی های فرهنگی اين سه هفته دوری رو جبران ميکردم، ديدم "مرتضی نگاهی" در "يولداش" نوشته اي داره در مورد ساعدی-گوهر مراد

Tuesday، September 16، 2008

ترشحات مغزی

سالگرد يازده سپتامبر گذشت. روزی که دنيا رو تکان داد. بعد از هفت سال، نميدونم هنوز بشه راجع به ابعاد تاثير اين واقعه خيلی نظرات قابل تاملی داد. خيلی ها کماکان به طبل تئوری توطئه و اينکه "خودشون کردن" معتقدن. خيلی ها هم که ميگن نه کار کار همون بن لادن و القاعده بوده. مسئله اينه که طرفداران تئوری توطئه، کمترين منطقی رو دنبال نميکنن، و معمولا سعی ميکنن از جواب به سوال برسن، يا حد اکثر با استفاده از برهان خلف...مسايلي از اين قبيل که چرا يک يهودی کشته نشد! چرا يک مدير عامل کشته نشد...چرا اونجا! چرا يکجای ديگه نه! برنامه ريزی برای نفت عراق! برنامه ريزی برای گاز افغانستان! البته همه اين حرفها بعد از هفت سال کلا بی اساس بودنشون مشخصه...نه گاز افغانستانی اومد، نه نفت عراق به جايی رسيده که کسی بدزدتش...اي ديگه! اينم يک جورشه.


پارسال
سال قبلش

****
دو روز قبل از يازدهم سپتامبر، احمد شاه مسعود، شير پنجشير در اثر يک حمله انتحاری شهيد شد. ميگم شهيد شد...نه به عنوان مذهبيش...بلکه بدليل احترامی که من براش قائل بود. سردار
صاحب...شير پنجشير...مرد بزرگی بود. يادش گرامی باد.









****
نوزدهم شهريور، سالگرد درگذشت آيت الله طالقانی، يا اونجوری که اونوقتی ها ميگفتن، پدر طالقانی بود. اينکه ايشان چرا فوت کرد، مثل خيلی قضايای ديگه در ابهام ميمونه. مشکل جوامع بسته اينه که رواج شايعه جای هر منطق و برهانی رو ميگيره. پدر طالقانی که فعاليتهاشو از مسجد هدايت شروع کرد، بنيانگزار گفتمانی بود که بعد ها معروف شد به روشنفکری دينی. ميشه از يک زاويه حتی استدلال کرد که او بنوعی به سکولاريسم سياسی اعتقاد داشت. روزی که فوت کرد دقيقا يادمه. شايد تنها نقطه اي که بشه از پدر طالقانی ايراد گرفت، دفاع بی حد و حصرش از مجاهدين بوده. اونم من مطمعن هستم اگر بود و ميموند حتما دلايل خاصی داشت. اما چيزی که هست اين بود...در اون هنگامه خون و جنون و انتقام، طالقانی از معدود کسانی بود که در کنار مهندس بازرگان منادی عدم خشونت کور و مدارا بود. يادش گرامی.
****






يازدهم سپتامبر يک سالگرد ديگه هم هست که کمتر بهش توجه ميشه. سپتامبر 1973...اگوستينو پينوشه با نيروهای نظامی تحت فرمانش عليه سالوادر آلنده رييس جمهور چپ گرای شيلی کودتای خونينی را رهبری ميکند. سالوادر آلنده که به ضديت با آمريکا و نفوذش در آمريکای لاتين معروف بود، بعد از انتخاب شدن و با الهام از مبارزات ملی دکتر محمد مصدق و جمال عبدلناصر دست به تغييرات گسترده اي زد. از اون جمله، ملی کردن صنايع مس شيلی که محل اصلی درامد ارزی و سرمايه گذاری های خارجی بود. سالوادر آلنده در طول دوران کوتاه اما پر تنش رياست جمهوری با مشکلات فراوانی دست و پنجه نرم ميکرد. اعتصاب همگانی راندگان کاميون کشور را فلج کرد. وقتی نيروهای مسلح به کاخ رياست جمهوری رسيدن، آلنده و همراهانش جنگيدن رو به تسليم ترجيح دادن. هنوز فيلمهای اين درگيری وجود داره. سالوادر النده و همراهانش در پی چند ساعت مقاومت مسلحانه جون خودشونو از دست دادن. شيلی در دوران حکومت پينوشه تبديل به قوی ترين اقتصاد آمريکای لاتين شد. اما در همين مدت بيش از سه هزار نفر از مخالفان پينوشه و حکومت نظامی او ناپديد شدن. نافرمانی های مدنی گسترده در اواخر دهه نود که پس از يک دوره نسبتا طولانی ثبات و قوت اقتصادی شروع شد، آگوستينو پينوشه رو مجبور کرد تا از سمت خودش استعفا بده، و فقط فرماندهی ارتش رو داشته باشه. پينوشه بعد از چندی از اون سمت هم استعفا داد و به حال تبعيد به اسپانيا رفت. انقلاب مخملی شيلی، عفو عمومی و درگير نکردن کشور با بحرانهای سياسی ناشی از انتقام گيری، يک نمونه کلاسيک و موفق از دوران گزار است.

مقاومت آلنده در مقابل مهاجمان و مرگ حماسی از او شخصيت افسانه اي برای سراسر دنيای چپ ساخت. بعد از ارنستو چگووارا، سالوادر آلنده نماد مبارزه شد. با مرگ قهرمانانه آلنده مبارزه چپ گرايان عليه ديکتاتوری های عمدتا راستگرا وارد فاز جديدی شد. پرتغال-سالازار، اسپانيا-ژنرال فرانکو و ايران-محمد رضا پهلوی صحنه درگيری هر روزه نيروهای از جان گذشته چريکی با نظاميان دولتی بودند. دهه هفتاد، اوج تقابل "خلق ها" با "سرمايه سالاران" بود. آهنگ معروف "برپاخيز" نيز از همين دوران به يادگار ماند و به چندين زبان ترجمه شد.

"Workers of my country, I have faith in Chile and its destiny. Other men will overcome this dark and bitter moment when treason seeks to prevail. Keep in mind that, much sooner than later, the great avenues will again be opened through which will pass free men to construct a better society. Long live Chile!
Long live the people! Long live the workers


President Salvador Allende's farewell speech, September 11, 1973.

****
بيست و دوم سپتامبر...سالگرد جنگ تحميلی عراق عليه ايرانه که خودش يک پست جداگانه است.

Monday، September 01، 2008

محاکمه و شوک

ديشب بعد از مدتها يک فيلم ايرانی ديدم که بسيار چسبيد. "محاکمه" فيلم جديد "ايرج قادری"...

البته ميدونم الان خيلی ها رگ روشنفکريشون ميزنه بالا و ميگن "اه اه فيلم فارسی؟ اونم ايرج قادری؟؟" ...بله فيلم بغايت فارسی، اون از نوع ايرج قادری ايش! خيلی هم خوب بود، خيلی هم عالی بود. حالا من ميگم عالی خوب مشخصا فيلمش در حد "برناردو برتولوچی" نيست، هرچند که غير از "آخرين امپراطور" از بقيه فيلم های برتولوچی خوشم نيومد. اين آخريه..."رويايی ها" يا the Dreamers که اصلا بسيار چرند هم بود. بگذريم.

اولا که طبق روال اکثريت قريب به اتفاق فيلم های ايرانی آخرش رو ميشد با تقريب ده درصد حدس زد. سالها قبل هم قادری فيلمی در رابطه با دادگاه ساخته بود که فکر کنم اسمش..."ميخواهم زنده بمانم"...بود. اونم فيلم خوبی بود، ولی اين يکی خيلی قشنگ تر و روونتر بود. جالب بود که تو تيتراژش خوندم نويسنده فيلمنامه "سعيد مطلبی" بوده که گويا اين اولين فيلمنامه اي است که بعد از انقلاب نوشته و تبديل به فيلم هم شده.

نميخوام فيلم رو تعريف کنم که اوناييکه نديدن ببينن و حالشو ببرن. بطور کلی قادری، حالا اينکه چقدر به فيلمنامه وفادار بوده رو نميدونم، اما موئلفه های فيلم فارسی رو مخصوصا انواع جديدشو طبق معمول هميشه با موفقيت استفاده کرده. موسيقی تن فيلم، و آهنگی که گويا "ايمان حضرتی" نامی خونده خيلی بجا استفاده ميشه. و ميتونم بگم، البته با توجه به مدت مديدی دور موندن از سينمای ايران، که استفاده از محمد رضا شريفی نيا در يک نقش نامتعارف به نسبت بقيه نقش هايی که بازی کرده خيلی جالب توجه است. همينطور نقش خود قادری، که طبق معمول پرسوناژی با اعتماد به نفس بالا است بخوبی رو کليت فيلم و داستان تاثير گذاشته.

در کل فيلم کاملا قابل توجهی است و کاملا ارزش وقت گذاشتن برای ديدن رو داره. الان يادم اومد که شايد قادری فيلم ديگه اي هم با همين مضمون ساخته. "سام و نرگس" هم قادری ساخته فکر کنم...

*****

مورد ديگه اين مستند "شوک" بود که گويا هند روز پيش از گروه "فرهنگی" شبکه سوم سيما پخش شده. ببينين و بخندين! ربط دادن موسيقی و سبک "رپ" به شيطان پرستی!!!!!! آخر خنده است. اتفاقا تا جاييکه من ميدونم، "رپ" نوعی روش اعتراض رنگين پوستان بوده...و اون گروه هايی که حالا اينا ميخوان بگن "شيطان پرست" هستن، بيشتر "هوی متال" ها بودن! اونم فکر کنم مال در پيت و عهد عتيق بوده. از همه بامزه تر مصاحبه های "روانشناسان" و فرماندهان نيروی انتظامی بود که مرغ پخته توی قابلمه رو هم به خنده مينداخت. باورم نميشه که اينا اينقدر از مرحله پرتن...شيطان پرستی ديگه کيلو چنده؟ اصلا شيطان پرست يعنی چی! خلاصه اگر ميخواهين يک ساعت بخندين ببينينش!

Tuesday، August 26، 2008

ترشحات مغزی


و اي فرزند بگذار تا برايت بگويم تا اگر خرقه تهی کرديم، نگفته نرويم که گويند آنکه نگفته رود، کمتر از لالمونی نداشته که نگفته. و بدانيد و آگاه باشيد آن تهمت که به ما نچسبد، ميل کردن حناق باشد و خفه شدن به وقت پر گويی!
****
شنيدستيم که رفقای اصلاحطلب سابق، و "منتقد" دولت فعلی مصمم گرديده اند تا بار ديگر به زير عبای شکلاتی ک"خاتم جانان" بخزند تا از عمامه ايشان نمدی دوخته تا کچالت ناکامی هشت ساله و فضاحت چهار ساله آبادگرايانه رو بپوشانند. بر آيند تلاش اينان هوا کردن فيل "کاريزما"ی آقای خاتمی است که شايد نوستالژيک وار بميدان بيايد و با نسيم حضورش باب "انفعال" اکثريت "خاموش" در يک دگرديسی تبديل به خروشی گردد، تا در سايه آن "حماسه دوم خرداد" (قسمت دوم يا سوم) دمی آسوده گردند.
****
نه آنکه "سيد" را رقبتی باشد، يا "نظام" را اراده اي برای تغيير دوباره، اما دخيل بستن به اين ملت "امت" زده، بسی بيهوده خياليست خام. آنکه گفت "من مستهضر به پشتيبانی ملت ايرانم" به فاصله دو روز خود و دولت "ملی" اش در پی يک شلوغی خيابانی سه ساعته چنان در هم پيچيد که پنداری "دود شد و به هوا رفت". شيخکی پنجاه سال بعد بفرمود که يا ايهالناس، بشتابيد رای بدهيد که اقتصادتان خوش باد که نفری ماهانه پنجاه هزارتومان ميدهم! و اين اضافه بود بر کل يارانه اي که هرسال به توالت مصرف سرازير ميشود. گداپروری از اين دست هفت ميليون و به گفته اي يازده ميليون رای مياورد. در اين وانفسای مفت خوری و مفت بری و گدا صفتی، سيد را چکار به کار اصلاح؟ مگر نه اينست که دولت محترم آبادگر عزمش را جزم کرده به سوزاندن آنچه از ذخيره ارزی باقی مانده، که يا يا زنگی زنگ، يا رومی روم. اگر ما شديم برای چهار سال، فبهيلمراد که همين بساط موشک و اورانيوم و فيل اسراييل را هوا ميکنيم و حاله نور ميچرخانيم...اگر کسی غير از ما شد که قسمت تحتانی نا استوار خودش و اين مردمی که قدر گدا پروری آبادگرايانه و اصولگرايانه ما را ندانسته اند.
****
در اين بين اما، تنها فضيلتی که به کار سيد و اين مرز و بوم ميايد، همانا ذات تنش زدای او باشد که خطر از سر ما دور کناد! اگر سيد از هزار نيکی يکی بداشت همانا تعامل با دنيا بود که کنون به آن محتاجيم به شدت. دل بستن به رويای "جامعه مدنی" و "شوک درمانی" اقتصادی و فضای باز فرهنگی به سياق "دوم خرداد 1376 تا سوم تير 1384" البته خرافی است گزاف. آنچه خواهد ماند زمين سوخته ايست ويرانه. سيد اگر هم کاری تواند همانا در سياست خارجی خواهد بودتا شر تحريم و حمله کم گردد. وگرنه داخله و ماليه بهم ماليده اند شديد. از اين بلبشوی قمر در عقرب چنان گندی بتراود که نگو و نپرس. باش تا صبح دولتش بدمد، که اين تورم 25% هنوز از نتايج سحر است!
****
اينرا با تو بگفتم و ميدانم که خود دانی. حناق که ذکر خيرش رفت به کار کنون ميايد که نگويی سخن بوقت خفه شدن...چه ميشود کرد که درديست جانکاه ديدن و شنيدن و خواندن...چه زيبا ميشد گر ميشد به آن ابر مرد رفته گوش داد آنگاه که ندا داد " به انديشدين خطر مکن...خای را در پستوی خانه نهان بايد کرد"...

Sunday، August 24، 2008

قاصدک

به ياد شادروان "مهدی اخوان ثالث" - "م-اميد"، شاعر زيبايی ها، که روز چهارم شهريور ماه 1369 درگذشت.
***********************************************************************

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب

قاصدک ! هان ، ولی ... آخر ... ای وای

راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟

قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند









Thursday، August 21، 2008

موفقيت

يکی از دوستام معتقده که اسم بردن از ايرانيان موفق خارج از کشور يکجور نژاد پرستيه. در کل معتقده که اين درست نيست که ما بگيم، يا عنوان کنيم که مثلا فلان "ايرانی" اين کار رو انجام داد. مهم اينه که يک "انسان" چه کاری برای بقيه کرده. صحبت وقتی شد که من اشاره کردم به حسين اسلامبولچی، يکی از مديران ارشد شرکت مخابراتی at&t که بنا به گفته يکی که از نزديک ميشناختش، فقط بيست يا بيست و هفت اختراع به اسمش ثبت شده. حالا اين رفيق ما گير سه پيچ که شما "نژاد پرست" هستين، و چرا مثلا نميگين "جيم پتيسون" (سرمايه دار معروف کانادايی) نزديک هشتاد و پنج هزار نفر براش کار ميکنن.

البته من هنوزم منطق اين رفيق رو قبول ندارم. حقيقتش اين که ما به ايرانی های موفق افتخار کنيم، نه که نژاد پرستی نميدونم، بلکه يک جور "کمبود" ميدونم، که خوب خود من يکی از همونايی هستم که اخبار مربوط به افراد موفق در کار تجارت برام خيلی جالبه، مخصوصا ايرانی ها. اينکه ميگم "کمبود" يکجورايی ميتونم توضيح بدمش، اما نميدونم چقدر مبنی جامعه شناسی يا روانشناسی داشته باشه.

خوب بنا به شرايط خاص اجتماعی و سياسی، داخل ايران زمينه برای رشد يک سرمايه گذار، سرمايه دار و کار آفرين وجود نداره. حالا به هر دليل. ايران مارين سرويس، يک نمونه و اتفاقا نمونه بسيار کوچيکی از هدر رفتن بيست سال زحمت يک کارافرين بغايت موفق بود. که خوب جای بحثش اينجا نيست. يعنی منظورم اينه که بطور کلی ميخوام ايرانی های خارج، و بعبارت ديگه مهاجرين رو بررسی کنم. فاکتور هايی مثل تغييرات فرهنگی و جغرافيايی خيلی نميتونه تاثير گذار باشه، چون اکثريت کسانی که من ميشناسم در آمريکای شمالی هستن، و اينجا تقريبا چيزی به اسم "سقف شيشه اي" فرهنگی يا نژادی وجود نداره. ميگم تقريبا، چون مطمئن هستم اگر يک آمار گيری درست انجام بشه، حتما کسانی پيدا ميشن که فکر ميکنن قربانی يک جور اجحاف نژادی شدن. القصه.

من اينجوری فکر ميکنم که نسبت ايرانی های موفق به جمعيت مهاجر، حالا پنج ميليون يا هر چی، اينقدر متاسفانه کمه، که همين تعداد معدود باعث ميشه خيلی تو چشم بيان. اول بگم منظور من از موفقيت نه فقط پيشرفت شغلی فردی است. در اونکه ماشالله کم نداريم. من منظورم در ايجاد "کار" برای بقيه از طريق ايجاد يک نهاد و بنگاه اقتصادی است. وگرنه تو همون کاليفرنيا اينقدر دکتر متخصص و استاد دانشگاه است که کله آدم سوت ميکشه. اما همونها هم به نظر من به نسبت کل جمعيت مهاجر تعدادشون زياد نيست.

من خودم شخصا، بعد از ده سال زندگی تو غربت يک شراکت ايرانی موفق که چهار نفر با هم شروع کرده باشن، و الان شده باشه مثلا 100 نفر رو نديدم. موارد خيلی استثنا هست، که مثلا يک نفر يک شرکت رو درست کرده و الان چند تا کارمند و يا چند تا شعبه داره. ولی اونا خيلی کمن، و بدليل ساختار فردگرايانه به صورت "پايدار" (sustainable) موندگار نميشن. مثال سادشم اينه...ما چند تا شرکت خصوصی ميتونيم اسم ببريم، که از نسل اول مديرها رسيدن به نسل دوم؟ اصلا ميتونيم اسم ببريم؟ اصلا چند تا شرکت ميتونيم اسم ببريم که بيشتر از پنجاه سال به کارشون ادامه دادن؟ در مورد خارج نشينان که اين مسئله بدتر و بدتره. بله...ما در کار فردی خيلی هم خوبيم، چون بغايت سودجو و محافظه کاريم. اما امان از يک کار گروهی.

يکی از دوستام که دستی هم در تجارت بين المللی داره يک بار به يک نکته خيلی خوبی اشاره کرد. ما "ايرانی ها" حاضر به سرمايه گذاری بلند مدت نيستيم. نميخوايم قبول کنيم که سرمايه گذاری، اصل اولش ضرر دهی در يکی دو سال اوله و بعد به سود دهی پايدار ميرسه. فکر کرديم همه جا بايد سود کنيم، اونم پنج برابر معدل بازار. و متاسفانه سود کمتر کوتاه مدت، برامون خيلی جذابتر از سود بيشتر اما بلند مدته. به همين دليل، ما ها دلال خوبی هستيم، و نه توليد کننده خوبی. ذات دلالی ما اجازه نميده يک سرويس با کيفيت خوب توليد کنيم. کيفيت، هزينه تموم شده رو بالا ميبره، پس سود کم ميشه پس در درجه سوم اهميت قرار ميگيره. اينجوری بگم...الان همين رستوران های ايرانی اينجا تقريبا به لحاظ قيمت به يک جور تعادل (equilibrium) رسيدن. تقريبا تفاوت قيمت خيلی شديدی بينشون ديده نميشه. اما جالبه که ضرب قيمت در کيفيت هم تقريبا يک مولفه ثابته ميشه. يعنی تقريبا کيفيت - شامل خود غذا و سرويس دهی - در همه رستوران های ايرانی يکيه. اين شده که عامل انتخاب نه بر اساس غذا، کيفيت و حتی قيمت، بلکه پارامتر های کاملا جانبی مثل ترافيک و مسير آسونتر باشه!! يعنی عملا، "بيزنسی" که بايد بر اساس کيفيت رقابت کنه به يک نقطه سکون رسيده.

مثال رستوران رو زدم، بخاطر اينکه اين تنها جاييکه ميشناسم بعضی هاشون بصورت گروهی اداره ميشن. همين دوست من که گفتم کار تجارت ميکنه، يک حرف خيلی خيلی جالبی زد. يک رستوران ايرانی، فرض کنين در طول روز به صد نفر غذا بده، اوناييکه ميخرن و ميبرن هم هيچ. اما اوناييکه که ميشينن تو رستوران، بالاخره ما ايرانی هستيم و چايی بعد از غذا برامون، يا حداقل برای يک بخش بزرگ از ما ها خيلی مطبوعه. اين حتی ميتونه کلی از مشکلات احتمالی غذا رو هم بپوشونه. يعنی وقتی فرض کنين کيفيت غذا بنا بدليلی خوب نشده باشه، يک چايی پررنگ "مشتی" بعدش کلی ميچسبه. خرجش هم ميشه پنجاه سنت! ولی هيچ کدومشون حاضر نيستن اين کار رو بکنن. حالا اينم بخوره تو سرشون...من کماکان به روش شهر آبا و اجدادی، چلوکباب رو بايد با زرده تخم مرغ بخورم. اونم يک دلار اضافه ميکنن هر دفعه. ميگم ينا خود بخود اصلا مهم نيست. سی کيلومتر ميری، اونم روش! ولی مهم اينه که اصلا حس پيشرفت وجود نداره. کلا به نظر من، حس رقابت سازنده وجود نداره.

از کجا رسيديم به کجا واقعا! بعد ميگن چرا اين پروژه تموم نميشه!

Wednesday، August 13، 2008

ديالوگ

قبلا از "مهندس" براتون گفتم. مهندس هر از چند وقت يک موضوع خيلی خاص که شايد خيلی هم پيش پا افتاده بود رو مطرح ميکرد که ما ها بريم دنبالش. الان فکر ميکنم که هدفش دقيقا چی بود. اون ميخواست ما روحيه تحقيق، فکر کردن و از همه مهمتر تبادل نظر و اون چيزی که بهش ميگن "خرد جمعی" رو بلد شيم. اصلا خوشش نميومد اگر وسط بحث سعی ميکرديم بدون منطق حرفی رو بقول خودش زور چپون کنيم. هيچ وقت خودش يک نظر قطعی نميداد. استدلالش اينبود که چون من از شما سنم خيلی بيشتره (مثلا سی سال)، و شما اينجا مهمونين، اگر من حرفی بزنم، شما فکر ميکنين بايد همونو قبول کنين.

****
يک بار که اونجا بوديم، ميگفت يک ليستی از تمام فيلم هايی که اسمشون بنوعی اسم يک حيوان است رو در بياريم، و ببينيم اون اسم چه ربطی داره به موضوع فيلم. ياد اون شب ها بخير...يادم مياد دو فيلمی که شديدا بحث ميکرديم، "دندان مار" و "گوزنها" مسعود کيميايی بود. چرا دندان مار، و چرا گوزنها...جالب اين بود که معمولا هر موضوعی بعد از يک مدت تبديل به ده تا موضوع ديگه ميشد. اون بلد بود چطوری ما رو به حرکت در بياره. با اينکه ده سال بود ازش خبر نداشتم، ولی الان که ميدونم نيست، دلم خيلی براش تنگ ميشه.

****
يکی از موضوعات مورد علاقه من در فيلم، و تا حدی کتاب دنبال کردن ديالوگ ها و يا به عبارت ديگه "مونولوگ" های فيلم هاست. مثلا اگر بخوام اسم ببرم...

آدم برفی - تقريبا همه فيلم!
پدرخوانده - آخرين پلانی که مارلون براندو و آل پاچينو تو باغ با هم حرف ميزنن.
اسکار فيس (صورت زخمی) - آخرين پلانی که آل پاچينو داره به همه فحش ميده.
طوقی - صحنه صحبت بهروز وثوقی جلوی آينه
گوزنها - صحنه اي که بهروز وثوقی راجع به معتاد شدنش تعريف ميکنه.
شجاع قلب - صحنه اي که مل گيبسون برای افرادش تو جنگ اول صحبت ميکنه.
قيصر - مونولوگ معروف بهمن مفيد که ديگه معرفی لازم نداره.
نجات سرباز رايان - تام هنکس راجع به اينکه چرا ومده بجنگه تعريف ميکنه.
دايی جان ناپلئون - آخرين صحنه اي که اسدلله ميرزا راجع به همسر سابقش برای سعيد حرف ميزنه.
کندو - وقتی "ابی" راجع به کوچه مهران حرف ميزنه.
ضيافت - ديالوگ جمعی اول و وسط فيلم تو کافه ماطاووس.
آخرين تير انداز - وقتی جان وين به پسر صاحب خونه توضيح ميده که چجوری اي همه سال زنده مونده.
مونولوگ های قهرمان های فيلم های زنده ياد علی حاتمی...تقريبا همشون.

بازم هست...يعنی خيلی هست. الان ولی يادم نمياد. حالا کم کم...اما ديالوگ های کتابی خيلی سخت تره. نتيجتا ميشه کلی اشاره کرد.

کليدر - محمود دولت آبادی - کلا اين رمان ده جلدی شاهکار ديالوگ نويسی است.
عزادارن بيل - زنده ياد دکتر غلامحسين ساعدی، گوهرمراد.
سران و سلاطين - تيلور کالدول
بادبادک باز - خالد حسينی
فريدون سه پسر داشت - عباس معروفی
سلول شماره سيزده - علی اشرف درويشيان
شايد بخندين...اما "شازده کوچولو"...ترجمه الف-بامداد، شاملو ی بزرگ.
همسايه ها - زنده ياد احمد محمود

Friday، July 25، 2008

جنگ

بحث جالبی بين "کمانگير" و "داوود مراديان" در مورد جنگ، تبعات و دلايل اون، و بررسی آنچه در ايران "دفاع مقدس" و در عراق "قادسيه دوم" خوانده شده در گرفته. اطلاعات مندرج در اين نوشته مبنی بر اطلاعات سطحی من است. از هر گونه راهنمايی به شدت استقبال ميشود.
***********************************************************************************

1958 بغداد - سرهنگ عبدلکريم قاسم، و همکار و دوست صميمی او عبدلسلام عارف با دريافت دستوری از مقامات بالاتر با يگان زرهی خود عازم شمال عراق ميشود تا در نزديکی مرز های سوريه مواضع دفاعی را تحويل بگيرند. هر دو افسر با گرايشات شديد ناسيوناليستی و سوسياليستی و وابستگی شديد به اردوگاه شرق يا سرخ از مدتها قبل طرح قبضه قدرت در عراق تازه استقلال يافته را داشتند. 14 جولای 1958، نيروهای تحت امر دو افسر وارد بغداد شده و در يک کودتای خونين رژيم سلطنتی عراق را بر انداختند. با اعلام کودتای "افسران آزاد" موجی از خونريزی براه افتاد. کمی بعد، يک عضو حزب بعث عراق، به جان عبدلکريم قاسم سو قصدی کرد، که منجر به سرکوب شديد بقيه اعضا حزب شد. اين شخص کسی نبود جز صدام حسين تکريتی. پنج سال بعد، دوست نزديک قاسم، عليه او کودتا ميکند. بدستور عبدلسلام عارف، قاسم و اعضا کابينه را در مقابل دوربين های تلوزيون تيرباران ميکنند. موج خونريزی دوباره راه ميافتد. عبدلسلام عارف در سقوط هليکوپترش کشته ميشود. برادرش عبدلرحمان عارف بقدرت ميرسد. با کودتای بعثی احمد حسن البکر، عارف به تبعيد رفت، و اعضا حزب او قتل عام شدند. صدام حسين، احمد حسن البکر را در 1979 به کنار زد و خود يکه تاز قدرت عراق شد. با تمامی اين تغييرات، آنچه تغيير نکرد، ماهيت ميليتاريستی حکومتگران عراق بود. بيست سال بعد از کودتای قاسم، نظاميان متمايل به اردوگاه شرق کماکان بر سر قدرت بودند.

اگر قاسم و برادران عارف، خود را فرزند جمال عبدلناصر رهبر مصر ميدانستند و رويای يکپارچگی جهان عرب به محوريت عراق، مصر و سوريه را داشتند، اين صدام حسين بود که آرزوی گسترش امپراطوری عرب به سياق دوران خلفای راشدين را در سر داشت. در تمامی اين سالها، بلوک شرق سهم بسزايی در تجهيز ارتش عراق ايفا کرده بود. در واقع، بجز موارد استثنا و قابل صرفنظر، نيروی نظامی دول عرب سوريه، مصر و عراق بطور کلی از شوروی سابق تامين ميشد.

1952 تهران - محمد رضا پهلوی در پی يک کودتا بدون خونريزی محمد مصدق نخست وزير وقت و دولت ملی گرای او را سرنگون ميکند. از آن زمان تا بيست و پنج سال بعد، پادشاه پيشين ايران، کشور را با سياست مشت آهنين اداره کرده، و بصورت يکی از اقطاب آمريکا در منطقه در مياورد. از اواخر دهه چهل تا آخرين روز های عمر رژيم سلطنتی سيل اسلحه استراتژيک (غير از تسليحات هسته اي) به ايران سرازی ميشود. ايران دارای بزرگترين زراد خانه تسليحاتی، و بزرگترين نيروی هوايی خاور ميانه (بعد از اسراييل) ميشود.

با شناسايی اسراييل به صورت "دوفاکتو" از سوی دولت ايران در اوائل دهه هفتاد، شکست سخت اعراب در چند جنگ همه جانبه با اسراييل، و برقراری مناسبات محدود اقتصادی بين ايران و اسراييل، کينه عرب ها نسبت به ايران افزايش يافت. هر چند شيخ نشين های عرب و عربستان سعودی بدليل نزديکی جغرافيايی به ايران، و همينطور وابستگی شديد سياسی به انگلستان و آمريکا از هر گونه برخورد هرچند سطحی با ايران به شدت پرهيز ميکردند، اما عراق، بخصوص در دوران حسن البکر و بعدها صدام حسين در خط مقدم برخورد با ايران و هژمونی ايران در منطقه حاضر بود. نمونه بارز اين مسئله در برخورد های مرزی اوائل دهه هفتاد که با قدرت نمايی هوايی و دريايی ايران در نطفه خفه شد ميتوان ديد. در همين راستا، با ظهور و قدرت گرفتن چريک های چپ گرا در منطقه "ظفار" عمان و اخطار ايران مبنی بر دخالت نظامی در صورت پيشروی شورشيان به سوی مسقط، دول عرب اين دخالت را به شدت محکوم کردند. ايران اما به طور يک طرفه با اعزام نيروی هوانيروز، بخشی از نيروی دريايی و پياده کردن محدود نيروی زمينی در عرض چند روز شورشيان ظفار را قلع و قمع کرد. اين زور آزمايی، اگرچه ظاهرا برای حفاظت از تاج و تخت و حکومت سلطان قابوس عمانی بود، اما نشانه اي بود که ايران بدون صلاحدی همسايگان عرب خود، قادر به پيشبرد اهداف بلندپروازانه ی منطقه اي
ميباشد. در همين راستا، حمايت ايران از شورشيان کرد اتحاديه ميهنی کردستان به رهبری ملا مصطفی بارزانی به نوعی نا آرامی های مرز های شرقی عراق را دامن ميزد. اواسط دهه هفتاد اوج اين تقابل بود، که با بالاگرفتن درگيری های مرزی عراق و ايران و اختلافات ديرينه در مورد اروند رود دو کشور در آستانه يک جنگ همه جانبه قرار گرفتند. مانور بزرگ نيروی هوايی ايران بر فراز بغداد و همزمان ورود ناوگان هاوکرافت به اروند رود با پشتيبانی رزمناوهای نيروی دريايی در عرض کمتر از يک روز نيروهای عراقی را به پشت مرز ها راند. عراق بوضوح درک کرد که عرصه سيمرغ نه جولنگه اوست.

1979 تهران - در پی يکسال نا آرامی های شهری، حکومت محمد رضا پهلوی سقوط کرد. با از بين رفتن حکومت سلطنتی، ارتش بعنوان نماد و پايگاه اصلی قدرت رژيم پيشين دستخوش پاکسازی عميقی شد. هرچند نيروی دريايی و هوايی از اين پاکسازی اجتناب ناپذير مصون نماندند، اما اين نيروی زمينی بود که بيشترين تغييرات را احساس کرد. در همين زمان، تشکيل سپاه پاسداران، بعنوان بازوی نظامی حکومت انقلابی و در دست گرفتن امنيت شهرها از هرج و مرج جلوگيری ميکرد. حکومت جديد در حال دست و پنجه نرم کردن با بحران های متفاوتی بود که هر کدام توانايی بر کندن بنيان نظام جديد را داشتند. کرد ها در شمال غربی و غرب، نا آرامی های ترکمن صحرا و همينطور درگيری با نيروهای شبه نظامی داخلی از اين دسته مناقشات بودند. با تمام اين مسائل صدور انقلاب در صدر ليست آرزو های رهبران جديد قرار داشت. اين زنگ خطری برای سلاطين عرب و بقيه دولت های سوسياليستی منطقه بود. انقلاب ايران برای اولين بار با سلاح مذهب سعی در تهييج و بسيج سياسی افکار عمومی منطقه داشت. نمونه بارز اين تاثير را ميتوان در ترور انورسادات رييس جمهوری مصر ديد. دولت انقلابی ايران بصورت تهديدی جدی در آمده بود.

1980 تهران - با بروز ماجرايی که بعد ها معروف شد به "کودتای نوژه" دولت انقلابی دست به پاکسازی وسيعی در نيروی هوايی زد. نيروی هوايی، کماکان برگ برنده ايران در منطقه پر از تنش خاور ميانه بود. اين پاکسازی، از سوی عراق در اين جهت تعبير شد که توان رزمايشی ايران آسيب جدی ديده است. سپتامبر 1980، صدام حسين تکريتی با پاره کردن قرارداد الجزاير در مقابل دوربين تلوزيون آنرا کان لم يکن اعلام کرد. بفاصله دو روز نيروهای زرهی عراق از مرز گذشتند و پايگاه های هوايی ايران تا سر حد مهراباد نيز در معرض حمله های هوايی نيروی هوايی عراق قرار گرفتند.

جنگ شروع شد.

شروع جنگ با عراق اجتناب ناپذير بود. دشمنی دو کشور به قرن های متمادی پيشين بر ميگردد. اين دشمنی از بعد از کودتای عبلکريم قاسم بصورت علنی در آمد. هرچند دو کشور در مقاطعی به ظاهر از در صلح و دوستی در آمدند، اما اين تنشهای عميق بود که استراتژی برخورد را ديکته ميکرد. با ظهور ناسيوناليست های عراق و تشکيل حکومت های ميليتاريستی، حکومت سلطنتی ايران خود را در معرض آسيب های جدی ميديد. پيش بينی درگيری با عراق چندان سخت نبود. نگاهی به تاريخ ساخت استحکامات دفاعی ايران در غرب و جنوب غربی اين نکته را مشخص ميکند که نگرش رهبران ايران، قبل و بعد از انقلاب، در اين راستا بوده است که درگيری با عراق نه تنها اجتناب ناپذير است، بلکه هر آن اين انتظار ميرود که جنگی طولانی آغاز گردد. استقرار پايگاه های شکاری در دزفول و اهواز، يگان های زرهی لشکر دوم قزوين و هفتاد و هفت (پيروز) خراسان در محور های اهواز-آبادان و آبادان-خرمشهر و حالت آماده باش نظامی در اين مناطق در اکثر اوقات همه و همه نشانه آمادگی دو طرف برای اين درگيری بود.


در مورد جنگ و ادامه آن، صحبت های مسعود بهنود در گفتگو با صدای آمريکا نيز ميتواند جالب توجه باشد.

Tuesday، July 22، 2008

بی "تو" کلمه يتيم شد


در خلوت ِ روشن با تو گريسته‌ام
براي ِ خاطر ِ زنده‌گان،
و در گورستان ِ تاريک با تو خوانده‌ام
زيباترين ِ سرودها را
زيرا که مرده‌گان ِ اين سال
عاشق‌ترين ِ زنده‌گان بوده‌اند.
عشق عمومی - از دفتر هوای تازه
***********************

اول فکر کردم که نه سال گذشته...ولی مثل اينکه هشت سال گذشت. چه فرقی ميکنه...در هر صورت، امروز، سالروز در گذشت احمد شاملو، الف.بامداد، شاعر بزرگ آزادی بود. از شاملو گفتن سخته...برای همين ميزارم برای بقيه که هم سوادشو دارن هم ديد درستی دارن. ولی خيلی حيف شد...

يادش گرامی باد



در همين رابطه:
بی "تو" کلمه يتيم شد - نوشته مسعود بهنود برای شاملو
مطلب پارسال
مطلب دو سال قبل

Friday، July 18، 2008

مرگ، پايان کبوتر نيست...

ديشب، بعد از هفته ها کار مداوم، بيخيال "موضوع" شدم و رفتم بالاخره اين Xbox 360 گرفتم. خوب بالاخره هر کسی يک تفريحی داره ديگه. گيم بازی کردن هم تفريح ما بوده و هست و خواهد بود. خلاصه که گرم بازی Call of Duty 4: The Modern Warfare بودم که حجت از ايران اومد آنلاين. سلام عليکی و گفتم که آقا شديدا دارم بازی ميکنم...ديدم منومن ميکنه...احتمالا فهميد هنوز خبر ندارم. گفت باشه چند دقيقه ديگه مياد. تا گذاشتم که اين مرحله بعدی لود بشه، زدم ببينم دنيا چه خبر بوده تو اين يکی دو ساعت. نکنه اتفاقی افتاده باشه من نفهمم يکدفعه همه چيز "کن فيکون" بشه. خبر خيلی کوتاه بود.
****
امروز صبح "خسرو شکيبايی" بر اثر ايست قلبی در گذشت.
****
پاييز سال هفتاد، چهار راه دکترا مشهد. سه همکلاسی سال چهار دبيرستان بوديم که عصرها قدم زنان از مدرسه که ميرفتيم خونه، هميشه همين بحث فيلم و سينما و اينا بود. اون سالها با پسر يکی از هنرپيشه های معروف رفيق بوديم که خوب اين هم عامل ديگه علاقه مشترک به سينما بود. البته من اون وقت ها تازه از اينور آب به اونور آب رفته بودم، و از سينما در حد يک کم بيشتر از سرگرمی معمولی سرم ميشد. همون وقت ها بين اونا صحبت از فيلمی بود که من نديده بودم..."هامون" داريوش مهرجويی...
****
اولين بار فيلم "هامون" رو خونه "مهندس" ديدم. سال هفتاد و يک بود و ديگه دانشجو بوديم و کله پر باد...محافل روشنفکری بود و فيلم و شعر و سينما. فکر ميکرديم اينجوری به وضعيت موجود و خفقان اعتراض ميکنيم. خر بوديم ديگه...بقول دايی جان ناپلئون "بقول ناپلئون، اون چيزی که تمومی نداره خريته..."(نقل به مضمون). در اون زمان "هامون" خيلی تاثير گذار بود. نميتونم دقيقا بگم چه تاثيری، ولی يادمه کلی صحبت بود راجع بهش. اولين بار نقد سينمايی رو برای هامون نوشتم. نقد که چه عرض کنم...مهندس که خوند خندش گرفته بود. گفت الان وقت نقد نوشتن تو نيست...وقت نقد خوندن تو است. پی به اوج بيسوادی خودم بردم. مثلا يادمه مدتها بحث بود که حالا اين آخر "هامون" چقدر بی سر و ته تموم ميشه...اما سر يک مورد همه متف القول بودن...بازی محشر "خسرو شکيبايی"
****
هر چند سبک بازی شکيبايی خيلی تغيير نميکرد، و فقط بسته به شخصيت پردازی پرسوناژ ها ممکن بود يک کم در حرکاتش تغيير بده، اما هيچ وقت يکنواخت نشد. در مقايسه ميگم...نيمه دوم دهه هفتاد و يکی دو سال اول دهه هشتاد دور "هديه تهرانی" بود. اما اينقدر يک جور نقش بازی کرد و يک شخصيت ثابت داشت، تا ديگه کم کم از دور کنار رفت. اما شکيبايی، با تمام ثبات نوع بازيگريش از يک سطح ديگه بود.
****
شخصيت "حميد هامون"، کاراکتر برج ساز "عاشقانه" (عليرضا داوود نژاد)، کارمند رشوه خور "سارا" (داريوش مهرجويی)، مزاحم در "روانی" (داريوش فرهنگ)، و حتی "ابليس" (احمد رضا درويش) و "بگزار زندگی کنم" (رخشان بنی اعتماد) بطور کلی که شبيه به هم هستن هيچ، و بازی شکيبايی هم دقيقا در همه اين فيلم ها و شخصيت ها يکی است. اين در واقع نقطه قوت شکيبايی بود که با کارگردان های متفاوت، ميتونست يک پرسوناژ ثابت رو شبيه سازی کنه. يا مثلا مقايسه کاراکتر شکيبايی در "پری" (داريوش مهرجويی) با "درد مشترک" (ياسمين ملک نصر). نه اينکه کپی برداری بوده، اما استعداد شکيبايی در خلق دوباره و چند باره پرسوناژ ها ستودنی بود.
****
شکيبايی با بازی در سريال "روزی روزگاری" که در زمان خود محبوبيت بسيار داشت نوعی طنز خاص رو هم تجربه کرد. در واقع اکثر شخصيت هايی که شکيبايی بازی ميکرد، نوعی رفتار کميک همراه با دستپاچگی داشتن.
****
نقطه قوت خسرو شکيبايی به نظر من، صدای قوی، تو دماغی و تاثير گزارش بود. جدا از ديالوگ نويسی های بعضا عالی، ترکيب اون صدا با شخصيت هايی که بازی ميکرد مکمل بسيار جذابی برای هم بودن.
****
تمام بازی های شکيبايی رو بزاريم کنار، به نظر من دو شاهکار بياد ماندنی داره...يکی بازخوانی "صدای پای آب" سهراب سپهری و ديگری "نامه ها" سيد علی صالحی. بدون اغراق هر کدومو بلای پنجاه بار گوش کردم. در هر دو اين شعر-دکلمه ها، شکيبايی با استعداد بينظيری توازن بين موضوع، آهنگ و متن اشعار رو تنظيم کرده که تا عمق وجود شنونده نفوذ کنه.
****
از شکيبايی گفتن خيلی آسون نيست. بالاخره يکی از معدود هنرمندانی بود که سالهای متوالی در اوج ايستاد. شايد بعد از شکيبايی، پرويز پرستويی به نوعی بتونه دنباله راه او باشه. خسرو شکيبايی دوبلوری توانا و هنرپيشه اي تاثير گزار بود. صرف وجودش نه تنها فروش گيشه رو تضمين ميکرد، بلکه معمولا از فيلمهايی که اون درشون بود، نميشد خيلی ساده گذشت. با "خط قرمز" (مسعود کيميايی) به سينما آمد، با "هامون" (داريوش مهرجويی) به اوج رسيد...در اوج ماند...و در دو فيلم آخر مسعود کيميايی، "حکم" و "رييس" ادای دينی کرد به استادی که سينمای نابش فراموش نشدنی است.
****
خسرو شکيبايی، هنرمند نامی ايران، ديروز در سن شصت و چهار سالگی بر اثر ايست قلبی در گذشت.
****
شکيبايی فراموش نخواهد شد، و يادش گرامی خواهد ماند، همانجور در در پی سهراب سپهری خواند:

مرگ، پايان کبوتر نيست...

Sunday، July 13، 2008

ساختمونی در تهران فرو ميريزه، هفده نفر کشته ميشن، و اعلام ميشه که "قربانيان حادثه کارگر معمولی نبوده اند، و "دانشجو"يانی بودند که برای تامين هزينه تحصيل کارگری ميکردند" (نقل به مضمون).
****
جدا از اينکه چرا در درجه اول يک همچين اتفاقی بسرعت زمينه ساز يک فاجعه ميشه (بله...به نظر من کشته شدن هفده نفر زير آوار يک ساختمون يک فاجعه است)، اين نگاه احمقانه است که حال منو بهم زده. يعنی چی که اينا "کارگر معمولی نبودن"!!! يعنی اگر کارگر بودن، مثلا کارگر افغانی بودن، اونوقت از درجه فجاعت (همچين کلمه اي وجود داره؟؟) قضيه کاسته ميشد؟ چه فرقی ميکنه دانشجو ی کارگر، يا کارگر کارگر! در اينکه يک دانشجو بلحاظ شخصيت حقوقی و پتانسيل های رشد در آينده مسلما در رده بندی های اجتماعی بالاتری از يک کارگر ساده قرار ميگيره، اما اين هيچوقت نبايد مبنی قضاوت از هر نوعش باشه. کلا قضاوت بايد بر اساس عملکرد شخصی افراد باشه، و نه موقعيت اجتماعيشون. اين يک اصله به نظر من که بايد بصورت ثابت و فيکس اعمال بشه.
****
اين نگاه با دو يا چند استاندارد، يکی از بزرگترين مشکلاتيه که من در سيستم قضايی ميبينم. در واقع سيستم قضايی ما، هر اشکالی که داره، اين اشکال و کاستی بزرگ هم روش داره که شديدا وابسته به تفسير به رای، و از طرف ديگه در خيلی از موارد به نحوه نگرش طرف برنده به قضيه بر ميگرده. ببينين...همين مورد بالا...اگر خانواده قربانيان برن دنبال قضيه، حد اکثر بعد از مدت طولانی ممکنه بهشون يک ديه بدن. يک ديه که در مقابل سود مالی حاصله از اين ساخت و ساز احتمالا ناچيزه. حالا اين مورد که خوبه...فرض کنين دو نفر مرتکب قتل عمد ميشن، يکی که ميتونه با پول رضايت خانواده رو بخره نجات پيدا ميکنه، اون يکی که به هر دليل نتونه اين رضايت رو بگيره اعدام ميشه. اين به نظر من شديدا متناقض با اصل وجودی دستگاه قضاييه که بهش ميگن "عدالت". عدالت يعنی با همه افراد به يک طريق ثابت که بهش ميگن "قانون" برخورد بشه. نه اينکه برای يک نوع جرم چند جور مختلف مجازات تعيين بشه. مضافا اينه که سرنوشت مجرم بايد کاملا در دست قانون باشه، تا در اختيار بازمانده های قربانی. اين عين بی عدالتيه.
****
مورد ديگه که به ذهن ميرسه از فاجعه بالا، مسائل ديگه اي است که من فکر ميکنم خيلی ديگه جايی در فکر و ذهنيت ما نداره. در واقع خيلی از اين مسائل شدن مثل سريال های قديمی تلوزيون ايران. اوناييکه دهه شصت رو به خاطر ميارن ميدونن من چی ميگم. هر فيلم و کارتونی رو هزار بار پخش ميکردن. در واقع بعد از يک مدت، ذهن جامعه ما، در اثر بمباران خبری منفی، قابليت تاثير پذيری و در نتيجه واکنش رو از دست داده. ذهن جامعه ما در واقع به صورت يک جسم صلب عمل ميکنه و عملا مفاهيمی مثل سياست، اقتصاد، مديريت، بهينه سازی، کنترل کيفيت، مشارکت و بقيه پارامتر های يک اجتماع پويا و پيشرونده نه تنها که معنی، بلکه کاربرد های عملياتی خودشونو هم از دست دادن.
****
مدتهاست که به اين نتيجه دردناک رسيدم، که اصل مشکل در واقع خود ما و همين توده های مردم هستن. البته دولت و نظام حکومتی هم نقش نظارتيشو به خوبی ايفا نميکنه، و هيچ وقت ديگه هم نکرده، اما انفعال سياسی و اجتماعی مردم وضعيت رو به بحرانی کشيده که کم کم از تمامی خطوط قرمز رد ميشه و به نقطه ی غير قابل برگشت ميرسه.
****
وقتی سيستمی (سيستم منظورم جمع دولت و مردم و عنوان يک مجموعه بهم پيوسته) از اعمال يک نظارت ساده بر ساخت و ساز بخش مسکن عاجزه! بعد شما توقع دارين اين مجموعه نابلد، بتونه صنعت اتمی که هيچ، همين صنعت نفت درب و داغون رو اداره کنه؟ اين فقط مربوط به اين مسئله يا اين ساختمون نيست. هر سال سی هزار نفر در تصادفات ميميرن...هر مشکل طبيعی به سرعت تبديل به يک فاجعه ميشه...سيل، زمين لرزه، برف، طوفان...همه زمينگير ميشن. نه اينکه به مشکل بخورن! زمينگير ميشن! جاده ها بسته ميشه...آب قطع ميشه! برق قطع ميشه.....
****
نگين ما تحريم شديم!! سی ساله که تحريم شديم و از همون چيز هايی که سی سال قبل ساختن خورديم و چريديم تا کار به اينجا رسيده! ماشالله اينقدر هم دماغ سربالا هستيم که اين امر بهمون مشتبه شده که تمام خلايق دنيا يا بايد زير پای ما فرش قرمز بندازن، و يا هم دارن برای استثمار ما توطعه ميکنن. تمام خلايق هم بايد برن، قسمت تحتانی نا استوارشون!!!، کار کنن و تکنولوژی مدرن رو بسازن و بر نتيجه برسونن...و بعد هم مجانی بزارن در اختيار ما!! حالا ما هم لطف ميکنيم و از تکنولوژی مدرن اونا استفاده ميکنيم و به جد و پدر جدشون هم منت ميزاريم. اگر هم نکنن که وااااوئيئيئيللللللللللاااااا...بار ديگر دست پليد استعمار خارجی آستين استبداد داخلی بيرون آمد تا جلوی پيشرفت اين ملت تافته جدا بافته از زمين و زمان را بگيرد!!
****
دوست عزيزم بابک چند وقت رفته بود ترکيه. همين ترکيه که ما ها، اگر به غير از مسافرت باشه خيلی هم آدم حسابشون نميکنيم (کيو آدم حساب ميکنيم!!! هيچ کی!!!)...ميدونين چی ميگفت؟ ما که اصفهان رو با اون عالی قاپو و حالا دو سه تا مسجد زمان صفويه "نصف جهان" ميدونيم، ببينين اگر "استانبول" رو داشتيم چه ميکرديم!! لابد خدا رو بنده نبود (که الانم نيست البته)
****
قصه سر درازی داره. لحاف چهل تکه بدجوری پاره پوره اي است. نگاه ما به دنيا عوضی است. همه بدن...فقط ما خوبيم...هنر که نزد ايرانيان است و بس...هر مشکلی هم اگر هست از بقيه است که چشم ندارن شاتل هوا کردن ما رو ببينن!
****
خلاصه بگم...وضعيت مايه تاسفه...آدم واقعا متاسف ميشه

Monday، July 07، 2008

جهانی شدن

خيلی وقت ها که بيکارم، پست هايی مينويسم، ولی بعدش يادم ميره بزارم، بعدترش هم که ميخونم ميبينم که شايد خيلی هم به درد اينجا نخوره. حقيقتش از وقتی تصميم گرفتم نوشتن راجع به ايران و مسائلشو بيخيال بشم، و بيشتر مطالعه کنم، به اين نتيجه رسيدم که...حالا بگذريم...خلاصه که بعضی از پستهايی که طولانيه (مثل اين يکی)، بيشتر دليلش اينه که ترکيب دو تا پسته! گفتم اينو توضيح بدم فکر نکنين از بيکاری زده به سرم.
****

حجم بالای اطلاعات موجود چنان داره زياد ميشه، که ديگه کم کم حيطه های تخصصی هم دارن به زير-زمينه های کوچيکتر و تخصصی تر تقسيم ميشن. مثلا در بخش مديريت، ديگه اينقدر زير شاخه های مختلف وجود داره، که کسی نميتونه حتی همه اونا رو اعمال که هيچ، حتی بدونه راجع بهشون.

****
تغيير چارت های مدريتی در عرض ده سال گذشته برابر بوده با تمام تغييرات سالهای بعد از انقلاب صنعتی و استحاله دنيای تجارت از حالت سنتی به مدرن. اگر در گذشته صاحب يک شرکت، همه کاره بود، و خودش تصميم ميگرفت، و در بسياری از موارد، اين شرکتها به لحاظ سرمايه و امکانات بسيار هم بزرگ بودن، در اين دوره زمونه ديگه عملا همچين امکانی وجود نداره. نمونه بارز اين مسئله رو ميشه در تاريخ شرکت "استاندارد اويل" بزرگترين شرکت نفتی تاريخ که جان.ج.راکفلر درست کرده بود ديد. شرکتی که در زمان خودش ميلياردها دلار ثروت و امکنات داشت، و تا جايی پيشرفت که دولت ايالات متحده برای اولين بار و با تغيير قوانين تجاری مجبور به دخالت عملی شد تا حوزه نفوذ اين شرکت رو محدود کنه. حالا داستانش مفصله و ميمونه برای يک وقت ديگه...اون چيزی که مهمه اينه که راکفلر، خودش به تنهايی تمام اون شرکت عظيم رو ميگردوند. اما الان، عملا همچين امکانی وجود نداره.

****
يکی از مهمترين تغييرات دنيای تجارت، برداشته شدن مرز های جغرافيايی بوده. با پيشرفت شبکه های ارتباطی، بنگاه های اقتصادی برای بدست آوردن مواد اوليه و متعاقبا بازارهای مصرف جديد برای اضافه توليدات بدنبال سرزمين های جديد بودن. تفاوتهای فرهنگی، باعث شد تا شرکت ها مجبور بشن برای هر بازاری، توليدی ارائه کنن که پارامتر های اجتماعی اون محدوده جغرافيايی رو پوشش بده. نتيجه مسقيم اين مسئله باز شدن نمايندگی ها، شعبه ها و پخش مراکز توليدی بود. در همين راستا، با تشديد پيشرفت دنيای مدرن و ارتقا سطح زندگی، هزينه نيروی کار هم در جوامع مدرن بالا رفت. شرکت ها برای پايين آوردن هزينه های توليد رو آوردن به ايجاد مراکز توليدی در مناطق جغرافيايی در حال توسعه.

****
در عرض بيست سال گذشته، شرکت ها از حالت چند مليتی، تبدیل شدن به فرا-مليتی. اين مسئله نه تنها در مديريت اونا، بلکه در نحوه مالکيت اين شرکت ها هم تغييرات اساسی بوجود آورده. درسته که کماکان مراکز بزرگ مالی مالک بيشترين درصد از سهام شرکت ها هستن، و فرض کنين صندوق های بازنشستگی و باقی بنگاه اقتصادی، اما سرمايه گذاران شخصی بيش از هر زمان ديگه امکان مالکيت بر قسمتی از شرکتهای بزرگ اقتصادی رو پيدا کردن.

****
يک خانم خانه دار در کره جنوبی، با دسترسی به اينترنت و داشتن يک کارت اعتباری ميتونه براحتی حسابی برای خودش باز کنه که همان زمان، روی بازارهای الکترونيکی مثل "نزدک-NASDAQ" سهام مايکروسافت و يا گوگل رو معامله کنه.

****
يک پيراهن، در ايتاليا طراحی ميشه، مواد اوليش از برزيل و گواتمالا به تايلند ميره، در اونجا پارچه بافته ميشه و دگمه توليد ميشه، مواد اوليه بعد به ويتنام ميره تا دوخت پراهن تمام بشه. به يکی از شهرهای اروپايی ميره برای کنترل و بسته بندی نهايی و در لوس آنجلس به مشتری فروخته ميشه.

****
همين دو مثال ساده، نشون دهنده عمق پيچيده روابط اقتصاد "گلوبال" هستن. در واقع "پديده" جهانی شدن يا "گلبولايزيشن" در اصل به ايجاد يک زنجيره اقتصاد جهانی که در طول تکاملش با سياست هم آميخته شده گفته ميشه. ميشه به نوعی برداشت کرد که سياست دنيای امروز در جهت تثبيت همين جريان اقتصاد آزاد يا بقول اقتصاد دانان، "اقتصاد بازار" است.

****
بر پايه يک اصل ننوشته شده، کشور ها فقط به اندازه تاثير گزاری در اقتصاد جهانی ميتونن حرف برای گفتن در بازار سياست جهانی داشته باشن. در اکثر کشور های مدرن و دنيای آزاد، رهبران سياسی، از لايه های مديران موفق اقتصادی ظهور ميکنن تا اين چرخ عظيم بچرخه.

****
شرکت های فرامليتی که هرکدوم اندازه يک دولت سرمایه دارن و توليد کار و در آمد ميکنن، به اندازه اي بزرگ شدن که الان، لابی های سابقا سياسی قوی تحت شعاع لابی های اقتصادی قرار گرفتن. واريز صدها ميليون دلار در سال از طرف بنگاه های اقتصادی به لابی های سياسی، حرکت های اين گروه ها رو در سالهای اخير شدت بسياری بخشيده.

****
در اين بين، اونايی عقب ميمونن که نميخوان حرکت اين قطار رو قبول کنن، و بر طبل سنت گرايی و عقب افتادگی ميکوبن.

Tuesday، July 01، 2008

ترشحات مغزی

اين هفته مقاله "بحران انرژی" هفته نامه اکونوميست رو حتما بخونين تا ببينين چيا نوشته. يک کم وحشتناکه، ولی همينه که هست ديگه. خلاصه که گول اين نفت بشکه اي فلان قدر رو نخورين که هوا پسه بدجور. مخصصا برای ايران که همه چيزش وارداتی است که ديگه وحشتناکه. به بيان ساده، هزينه واردات کالاهای مصرفی چنان رفته بالا که تمام اضافه درامد نفت رو ميخوره. مضافا اينکه همين واردات بنزين که قيمت جهانيش در عرض دو سال دو برابر شده، يعنی از همين الان سه چهارد ميليارد دلار ديگه "شب بخير" شده.
****


هری شولتز، رييس هئيت مديره و مدير عامل "استارباکس" جمله خيلی جالبی داره که بار ها گوش کردم. ميگه "موفقيت يک امتياز نيست...بايد اونو بدست آورد...". خود شولتز، و داستان استارباکس داستانی از موفقيت يک اراده است. من هنوز اون مجله "فورچون" مربوط به "استارباکس" رو دارم.
****







اين چند روز کلی فيلم ديدم که حسابی شارژ شدم. بماند که ترافيک مهمونی اين دو سه هفته هم که بوده، اسپانيا هم که قهرمان شد، و استقلال هم که قهرمان جام حذفی ايران شد و چندين مورد ديگه که حسابی مشغول بودم.
****
اين سايت "بيت تورنت" هم عجب جالبه. حقيقتش از اون مدتی که دنبال اين تکنولوژی های جديد بودم مدتها ميگذره و ديگه خيلی باهاشون آشنايی "تکنيکال" ندارم. ولی گويا ملت فيلم ها رو به صورت فايل های ام-پگ رو هاردشون دارن، و با يک کد مخصوص که بهش ميگن تورنت نامگذاری ميشن. خوبيش اينه که هرچی اين فايل ها رو کامپيوتر های بيشتری باشه سريعتر دانلود ميشه. يعنی من اينجوری فهميدم که اين فايل ها از جاهای مختلف پياده ميشه و با هم ترکيب ميشه. خلاصه که اين چند روز مشغول دانلود و ديدن فيلم های کلاسيک عهد بوق بودم که بخاطر بی حوصلگی هيچ وقت دنبال دی.وی.دی شون نگشتم.
****
"حمله به انتبه" اولين فيلمی بود که دانلود کردم. با اينکه يکی از رفقا چند وقت قبل برام رو دی.وی.دی زده بود، ولی گمش کرده بودم. فيلم خيلی قشنگی نيست. اما موضوعش منحصر بفرده. داستان يک هواپيما رباييه که گروه "جبهه خلق برای آزدی فلسطين" طراحی ميکنن. هواپيما ايرفرنس از پاريس به تل آويو رو ميدزدن و ميبرن به "انتبه" پايتخت اوگاندا تحت حاکميت "ايدی امين". خلاصه که نيروهای اسراييلی دقيق ترين عمليات ضد تروريستی تاريخ رو طراحی و اجرا ميکنن. فيلم جالبی است. اگر حوصله دارين شديدا توصيه ميشود.
****




"مابسترز" يا "هيولاها"، داستان چهار بچه، سه ايتاليايی و يک يهودی، در منهتن نيويورک در اوايل دهه بيست رو نشون ميده که پايه گذار کميسيون مافيا در آمريکا ميشن. چارلز "لاکی" لوچينانو عضو ارشد مافيا، ماير لانسکی، بنيانگذار قمار سازمان يافته، بنجامين "باگزی سيگل، بنيان گذار لاس وگاس، و فرانک کاستلو مشاور بلندپايه مافيا اعضا اين گروه بودن. آنتونی کويين فقيد هم نقش کوچکی در اين فيلم داره. البته سبک فيلم سازيش خيلی جالب نيست، ولی اگر طرفدار فيلم های به غايت خشن هستين، و "مافيا" براتون جالبه، اينو توصيه ميکنم.
****








"ترو گريت" اولين و آخرين فيلم "جان وين" فقيد است که براش اسکار گرفت. در اين فيلم، جان وين نقش يک مارشال فدرال خشن بازی ميکنه که بهمراه يک دختر بچه چهارده ساله به دنبال قاتل پدر اين دختر بچه به صحرای "کلورادو" ميره. فقط به افراد علاقه مند به ژانر وسترن توصيه ميشه. اونم وسترن از نوع جان وينی، نه وسترن اسپاگتی. "جويندگان" شاهکار جان فورد و با بازی جان وين که ديگه معرفی نميخواد.
****







"دانه های شن" با بازی استيو مکويين و ريچار گرنر. داستان يک کشتی جنگی آمريکايی در چين اوائل دهه سی ميلادی. اونا دستور دارن اتباع آمريکايی رو تخليه کنن. فيلم بسيار قشنگی است. بازی و موسيقی محشری داره.
****
ديگه چه خبر؟

Thursday، June 19، 2008

راه بي برگشت،بي‌فرجام

يکی دو هفته پيش نه سال از دومين مهاجرت من به "اينور آب" گذشت. اينکه دلايلش چی بود، ديگه خيلی مهم نيست. کلا وقتی از يک واقعه يا اتفاقی از يک مدت زمانی بيشتر ميگذره، ديگه دلايلش اهميت وجودی خودشونو کم کم از دست ميدن. بعبارت ديگه، ماهيت اتفاق (در اينجا مهاجرت)، و تبعات اون در زندگی شخصی، خيلی مهمتر از دلايل منتهی به اون اتفاقه.

****

در اينکه مهاجرت يک انتخاب شخصيه هيچ شکی نيست. حداقل برای من و يک قشر بزرگ از مهاجرين، اين انتخاب شخصی بوده. البته متاسفانه کشور ما به دليل نوسانات سياسی و اقتصادی شديد در طی ساليان دراز، تعداد چشمگير مهاجر رو داشته، که زيان اون به شدت به پيکره اقتصاد و پيشرفت ايران مشهوده. اما از يک اقليت سياسی که بگذريم، بخش عمده مهاجرين ايرانی در جستجوی زندگی بهتر ميان "اينور آب". زندگی بهتر، البته حالا نميخوام بگم "سرابی بيش نيست" و ادای شاعرين دلخسته رو در بيارم. ولی واقعيت زندگی در اينجا، با اون چيزی که در خيال مهاجرين است، از زمين تا آسمون فرق داره.

****

مهاجرين غير سياسی سه دسته هستن:

دسته اول: اينا يک اقليت کوچک هستن، که با پول های ايران اومدن اينجا. همون طبقه اي که بهشون ميگن "ثروت های باد آورده". معمولا سطح تحصيلات پايينی دارن، و نسل دومشون هم در اينجا به ضرب پول والدين زندگی ميکنن. اصولا کار خاصی هم نميکنن. هميشه هم در حال "برنامه ريزی" برای يک کاری هستن که قراره در يک آينده نامعلوم شروع بشه، و در يک آينده نامعلوم تر هم به يک نتيجه باز هم نا معلوم برسه!! درصد خيلی کمی از اينا سراغ تحصيلات ميرن. البته اينو بگم که خود من شخصا از بين همين طبقه چند نفری رو ميشناسم که نمونه هستن در درس و تلاش برای زندگی بهتر. ولی کلا اکثريتشون خيلی چنگی بدل نميزنن.

دسته دوم: اينا کسانی هستن که در ايران هيچ چی نداشتن. اينا به هر صورت به هرچی که اينجا پيش بياد و انجام بدن راضی هستن، چون از اينجا فقط همون آزادی های اجتماعی براشون مهمه. اصولا زندگی بهتر براشون مفهومی نداره، چون درکشون از "زندگی بهتر" محدوده به داشتن آزادی های اجتماعی که در ايران ازشون به حق دريغ شده. ضمن اينکه در "اينور آب" بالاخره با هر درامدی ميشه يک سطح قابل قبول و نسبی رفاه رو تامين کرد. اينا معمولا جذب بخش های سرويس دهی ميشن. اقليت ناچيزی از اونا شايد بتونن در دراز مدت يک بيزنس محدود رو راه بندازن. از نظر تحصيلات آکادميک هم در حد کالج يا دوره های حرفه اي اکثريتشون ميرن که زودتر جذب بازار کار بشن. اينا بخش بزرگی از مهاجرين رو تشکيل ميدن. بيشتر هم دنبال خوشگذرونی هستن. از هر بحث سياسی ابا دارن، و سعی ميکنن تحت هيچ شرايطی وارد مسائل مربوط به ايران نشن. نکته بارز راجع به اين دسته اينه که هميشه سعی دارن وضعيت ايران خيلی بدتر از اون چيزی که هست نشون داده بشه.

دسته سوم: اينا کسانی هستن که در ايران هم به هر دليل سطح زندگی مرفهی داشتن. البته منظورم قطعا مرفهين بی درد!!! نيست. اما معمولا از خانواده هايی با سطح تحصيلات بالا و عموما تکنوکرات ميان. بخش بزرگی از اونا اول برای تکميل تحصيلات ميان، و بعد اينجا ميمونن. اين گروه به لحاظ فکری بيشترين وابستگی رو به ايران دارن. در واقع بين دو دسته اول گير ميکنن. نه اونقدری دارن که هر وقت بخوان بزارن برن يا پاشن بيان، نه اونقدی بيخيال ميشن که بگن گور باباش...اين وسط هميشه معلق ميمونن. لقب "غربتی" به حق برازنده خيلی از مهاجرين اين دسته هستن. به نوعی ميشه گفت اينا بيشترين ضربه های روحی رو از گير کردن بين "سنت شرقی" و "مدرنيته غربی" ميخورن. اين گروه، تلاش فراوونی ميکنه تا با کسب تحصيلات عالی، به مدارج شغلی بالا برسه. اکثرشون هم در اينجا جذب طبقه تکنوکرات متوسط (دکتر، مهندس، وکيل...) ميشن و خيلی زود به سطح در آمد بالا ميرسن. اينا هميشه، يا حد اقل تا سالها بين برزخ ايران وخارج ميمونن. بيشترين ارتباطشون با ايران و دوستان قديميشون هست. و اخبار مربوط به تحولات ايران براشون از اهميت خاصی برخورداره. در کارشون موفق هستن، و خيلياشون با کوله باری از خاطرات خوب و بعد از ايران ميان. در واقع، خيلی از اين دسته از مهاجرين، با آرزوی برگشتن به ايران روز و شب ميگذرونن. اما چنان تو پيچ و مهره زندگی گير ميکنن که چاره اي جز ايستادن ندارن. البته تا به اونجا برسن دوره های دردناکی رو تجربه ميکنن. اما اون نوستالژی ايران باهاشون ميمونه....با آهنگ خليج فارس "ابی" گريه ميکنن، با پيروزی تيم ملی فوتبال شاد ميشن، و با خوندن اخبار خطرات حمله نظامی به ايران اندوهگين. و اين دور تسلسل ادامه خواهد داشت.

****

تقسيم بندی بالا البته نه علمی است و نه پارامتر های جامعه شناسی مهاجرت درش مستتر شده. ناگفته نمونه که من شايد خيلی از نزديک با رفتار های شخصی بقيه مهاجرين کشور های ديگه آشنايی ندارم. اما خيلی از مهاجرين، مخصوصا اون دسته سوم، هميشه در گير اين مسئله هستن که بالاخره اينجا خيلی خوبه، اما "اونجا" هم به اون بدی که ما فکر ميکرديم نيست. اين دوگانگی در دراز مدت البته از بين ميره. اکثريتشون بعد از چند سال و چند مسافرت به ايران به اين نتيجه دردناک ميرسن که ديگه جايی در اونجا براشون نيست.

****

متاسفانه فرهنگ محافظه کار ما باعث شده که در همين غربت نتونيم کمترين پيوندی بين نسل دوم مهاجرين و ايران برقرار کنيم. معمولا نسل دوم مهاجرين به طرز دردناکی از ايران جدا ميمونن، و اونا شايد يک روزی بتونن بگن که ما "اينوری" هستيم. حالا ممکنه استثنائاتی هم باشه، فرض کنين در يک مسابقه فوتبال...اما شما ميدونين و ما هم ميدونيم که نسل دوم مهاجرين ايرانی، از ايران فقط اسمشو دارن. نه درست فارسی حرف ميزنن، و نه درست فارسی ميخونن. نتيجتا به فاصله دو نسل، از ايران و اون رويای آريايی و برنامه ريزی برای برگشتن هيچ نميماند.

****

اينکه آيا مهاجرت و خريدن بار مشقتش به جون، ميتونه آدمو به اون چيزی که ميخواد برسونه، بحث مفصل و خيلی شخصيه که الان نه وقتش هست نه جاش.

****

خيلی بيربطه، اما ديروز اين بيت رو از يکی از غزليات حضرت حافظ شنيدم و برای يکی از دوستان بسيار عزيز فرستادم که فرمود:

اي بلبل عاشق، تو عمر خواه که آخر

باغ شود سبز و شاخ گل به بر آيد

****

.
..
....
سه ره پيداست
نوشته بر سر هريک بسنگ اندر
حديثي که‌ش نميخواني بر آن ديگر

نخستين: راه نوش و راحت و شادي
به ننگ آغشته،اما رو به شهر و باغ و آبادي

دوديگر: راه نيمش ننگ،نيمش نام
اگر سر برکني غوغا،وگر دم درکشي آرام

سه ديگر: راه بي برگشت،بي‌فرجام

من اينجا بس دلم تنگ‌ست
و‌هر سازي که ميبينم بدآهنگ است
بيا ره‌ توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم؛
ببينيم آسمان ((هرکجا)) آيا همين رنگ‌ست؟
...
..
.
****

چاووشی

شادروان مهدی آخوان ثالث - ميم.اميد

از دفتر "زمستان"

Sunday، June 15، 2008

ترشحات مغزی

در اينکه اينترنت زندگی ما رو عوض کرده هيچ شکی نيست. شايد ما و نسل قبل از ما تاثير اينترنت رو بيشتر از هر کسی بتونن درک کنن. دليلش اينه که فرض کنين، مادر بزرگ های ما، ممکنه يک چيزی ازش شنيده باشن، ولی هيچ وقت درگير مستقيم نبودن باهاش. اما مثلا پدران ما که از دهه ها پيش، زندگی های سنتی ايران رو تجربه کردن، و روند تحولات اجتماعی و پيشرفت ها رو ديدن، درک و احساس اين مسئله بايد خيلی جالب بوده باشه. فرض کنين که اونا يادشون بوده وقتی آب لوله کشی نبوده، و حموم ها عمومی بوده، و تلفن نبوده و خيابون های شهری سنگفرش يا خاکی بوده. در طی چند دهه اين تغييرات رو ديدن و حس کردن. مثل ما که ده سال قبل اينترنت برامون يک کمی بيشتر از سرگمی بود، ولی حالا شده يک جز لاينفک از زندگی روزمره.
****
به گمان من، تاثير مستقيم اينترنت در درجه اول برميگرده به ايجاد ارتباط بلافصل (بدون واسطه) با مراکز سرويس دهی. به اين معنی که ما خيلی راحت بدون مراجعه به بانک کارهای پولی انجام ميديم، بدون احتياج به آژانس بليط هواپيما ميگيريم، برای تعطيلات برنامه ريزی ميکنيم، تشکيل گروه های مجازی ميديم و هر ارتباطی رو خيلی سريع و بهينه ميتونيم شکل بديم.
****
اما از نظر شخصی من، اون چيزی که اينترنت رو از هر تکنولوژی ديگه جدا ميکنه، ارائه يک پلتفرم کاملا قابل انعطاف برای جريان آزاد اطلاعات است. در حقيقت، جريان آزاد اطلاعات باعث پيشرفت دنيای مدرن،
و در مقابل بستن روزنه ها در دنيای عقب افتاده ما دليل اون فلاکتی است که اون مردم درش زندگی ميکنن. وقتی عموم مردم دسترسی نامحدود به جريان های اطلاع رسانی داشته باشن، جدا از بالارفتن سطح دانش و فرهنگ، "دليل علمی" و "منطق" براشون جايگزين "تشخيص" و "فرموده" ميشه. جريان آزاد اطلاعات يک نتيجه خيلی بارز داره، اونم اينه که در جوامعی که جلوی خبر رسانی (از هر نوعش) گرفته نميشه، بيماری های اجتماعی-سياسی مثل کيش شخصيت فردی، بنياد گرايی، افراط گرايی کور، نژاد پرستی و هزار مسئله ديگه، اگر هم از بين نميرن، ولی بشدت از سطح و تاثيرشون کم ميشه. يک اشتراک ايميلی در گوگل، هر کسی ميتونه هر خبری رو بلافاصله بعد از مخابره شدن بخونه. "پادکست" های اينترنتی آخرين اخبار علم، سياست، بيزنس، هنر و کتاب رو در يک پکيج چند دقيقه اي حاضر و آماده ميکنن. نتيجه اينکه اگر کسی دنبالش باشه، برای هر سطح سوادی يک نوعی از اطلاع رسانی مفيد وجود داره.
****
حالا از داستان گوگل بگذريم که ديگه نخ نما شده و همه ميدونن. ببينين همين "يوتيوب" چه تاثيری داره. البته مسلما خود يوتيوب بتنهايی نيست. پيشرفت تکنولوژی ارتباطی در کل، مثل اين موبايل های پيشرفته، کمک خيلی شايانی به اين قضيه کرده. هر اتفاقی در عرض اگر نه چند ثانيه، اما حتما در عرض چند دقيقه به سرعت روی انتنرنت ميره و پخش ميشه. تکنولوژی پخش "استريم لاين" ويدئو و آسونی اشتراک کليپ ها، نه تنها در دنيای خبر، بلکه در دنيای هنر، تحصيل و هر زمينه ديگه زندگی اجتماعی تاثير خيلی زيادی داشته. شما فقط ببينين بعد از موفقيت يوتيوب چند سايت مشابه ديگه راه افتاده.
****
اين اواخر بفکر افتادم که هر از چند گاهی، کليپ های جالبی که ميبينم رو اينجا بزارم. خوب کليپ های سياسی مربوط به از ما بهتران که بقيه زحمتشو ميکشن. خوشبختانه از وقتی سياست رو بوسيديم و گذاشتيم کنار، ديگه نبايد حرص بخوريم. اما حالا القصه. خيلی وقت ها بود که ميخوام بنويسم، و مينويسم اما نميدونم چرا بدلم نميشينه که بخوام پستش کنم. بعد از مدتها تفکرات به اين نتيجه رسيدم که موضوع هايی که انتخاب ميکنم ديگه بيشتر شخصی شده، تا مسائل جالب برای بقيه. اينبود که فکر کردم راجع به کليپ های جالب هم ميشه نوشت. البته خيلی ها و شايد همه اين کليپ ها رو قبلا ديده باشين. اينا نه مال منه، نه من درستشون کردم، و نه من حتی پستشون کردم. فقط اينجا ميارم برای اينکه خودم ازشون خوشم اومده. همين.
****
دکتر فيروز نادری، رييس بخش " کشف مارس" سازمان ناسا، چند وقت قبل سخنرانی کرد، که از دو سه روز پيش که ديدم خيلی رو من تاثير گذاشت. ديگه دکتر نادری رو با هيچ سريشمی نميشه بست به اينکه "تبليغاته"، "از خودشونه" ، "دارن مردمو خر ميکنن". اينو من در اين چند روز چندين بار ديدم. از صفا عزيز دوست ناديده ام متشکرم.



لينک به ويدئو اصلی
****
البته اين ويدئو رو در دو بخش ميشه بحث کرد راجع بهش. دو بخش مورد علاقه من، اون جاييه که در اتاق فرمان فرود مارس نورد فينکس رو جشن ميگيرن، و بعد هم اونجاييکه راجع به اون "محمد" صحبت ميکنه. فعلا ببينين. بعدا حرف ميزنيم.

Wednesday، June 04، 2008

ترشحات مغزی

و اما بالاخره اين مسئله اختلاف بين دمکراتها هم حل شد، و شديدا بايد منتظر تابستون و پاييز سراسر پر هيجانی بود.
****
اول اينکه علی لاريجانی شد رييس مجلس ايران. اگر تحليل مسعود بهنود درست باشه، که اين مجلس با تمام حرف و حديثی که ميشه راجع به نوع برگزاری انتخاباتش کرد يکی از پر مناقشه ترين مجالس بعد از انقلاب خواهد بود، بعد از تعطيلات تابستونی بايد منتظر بود که مجلس و دولت...اون اصطلاحه چيه؟؟... آها "بزنن به تيپ و تار هم". مسئله واردات بنزين، همزمان با بودجه سال بعد آخر درگيری خواهد بود. بنزين که خدا زيادش کنه....سال بعد هم چون سال آخر احمدی نژاد و سال انتخابات خواهد بود، دولت ميخواد سر کيسه دويست ميلاردی نفت رو شل کنه و يا ايو هل ناس، بشتابيد که پول نفت از شير مادر حلال تر است. خوب مجلس هم ميدونه که نزديک به سه سال بايد با رييس جمهور بعدی هم سر کنه، پس به اين آسونی مثل مجلس قبلی بند رو آب نميده. اين مسئله اعتبار نامه ها هم نبايد ازش راحت گذشت. اوليش اينه که احتمالا باهنر در هيئت رئيسه سال اول نخواهد بود، که نتيجش اينه که دولت يک حامی اصلی رو از دست ميده. نتيجه جناح بندی ها که معلوم نيست هنوز، اما نه دولت و نه اين اصولگرايان منتقد اکثريت قاطع ندارن، پس بايد برن سراغ مستقل ها. اين به اين معنيه که اون سی نفری که از اصلاحطلب ها رفتن تو مجلس، وزن خيلی بيشتری پيدا ميکنن. بايد ديد.
****
موضوع ديگه مسئله انتخابات آمريکا است. اينجور که بوش مياد، سناتور دمکرات باراک اوباما مدعی شده که تعداد لازم هيئت های انتخابات مقدماتی رو برده، و نامزد رسمی حزب دمکرات خواهد شد. اينکه کی رو بعنوان پست معاون رئيس جمهوری انتخاب کنه، خودش باز داستان مفصلی ميشه. خوب بلحاظ استراتژيک، همين هيلاری کلينتون انتخاب خوبيه، چون رای زنان و بخشی از يقه سفيد ها رو داره، و ايالت کليدی مثل نيويورک رو هم با خودش مياره. اما مشکل جای ديگست...دو نفری که تا ديروز همديگر رو ميکوبيدن، چه تضمينی هست که الان بتونن با هم همکاری کنن...و چه تضمينه که هيلاری سنگ اندازی نکنه تا بتونه دور بعد دوباره بياد؟ از اون گذشته...خيلی هم به اين کشککی نيست که اين همه حامی های گردن کلفت و لابی های پشت سرشونو بزارن و برن سراغ هيلاری جون. بالاخره حالا که کار به سر اومده، هر کی کلپاسه اي در ديگ اوباما انداخته، حالا وقتشه که ندا دهد "حاجی...انا شريکا"!!!!
****
جان مک کين، حد اقل رو کاغذ به معيار های آمريکا نزديکتره...سالها خلبان جنگی بوده، پنج سال اسير جنگی بوده و سالها سناتور جمهوری خواه از آريزونا. کلينتون و همين جرج بوش تنها روسای جمهوری بودن که جنگ نديده بودن. بقيه همه رييس جمهور های آمريکا هميشه به نوعی در يک جنگی شرکت داشتن. از اون گذشته، اون چيزی که مک کين خيلی ميتونه روش مانوور بده، بی تجربگی اوباما است. درسته اوباما خيلی بيشتر ميتونه پول جمع کنه، اما نبايد قدرت لابی های قوی رو از ياد برد. مخصوصا لابی های طرفدار اسراييل که ميدونن در اين زمانه حساس يک نفر با تجربه بايد تو کاخ سفيد باشه، نه آرمانگرا. ولی اينم هست که بعد از هشت سال جمهوريخواهی، شايد هم مردم آمريکا در نوامبر رای به تغيير بدن. همينجور که زمان "کندی" شد.
****
اينا رو اضافه کنين به جام ملت های اروپا که دنبال کردنش از اهم واجباته زندگيه! و يک مجموعه بينظير کتاب که داره ميرسه بزودی، و دو سه کار ديگه. خلاصه که تابستون پری خواهد بود.
****
فقط مشکل سر اين کار ه که هرکار ميکنم تموم نميشه. اونم بايد يک فکری براش بر دارم. اندکی صبر...
****
اون رفيقی هم که پيغام پسغام ميفرسته...باش تا صبح دولتت بدمد...يک وقتی، يک پادشاهی با اسب رفت بالای سر يک درويشی که بيخيال خوابيده بود و اون عباشو کشيده بود رو سرش. پادشاه قدح شراب رو آورد بالا و گفت "ما را در اين دو جهان، يک دم غممان نيست"...درويش هم عبا رو زد کنار و گفت "به....که غمت نيست...غم ما هم نيست". حالا که نه تو شاهی نه ما درويش، اما ...."غم ما هم نيست"...هر وقت هم خواستی، اين گوی و اين ميدان.
****
اون فيلم "اينديانا جونز و پادشاهی جمجمه کريستال" رو هم ديدم. بسيار آشغال...حيف اسم اسپيلبرگ و جرج لوکاس روی اين فيلم عتيقه واقعا. اصلا خوشم نيومد. بابا قبلی هاش، اگر هم موضوعش گلابی بود، باز يک کششی داشت. باز يک منطقی تو بی منطقی داشت. اين يکی که کرکره پايين مغازه تعطيل همه مرخص بودن از يک کنار. فقط يک صحنه حال بهم زن پر از مورچه داره که همونجا اين موبايل رو ويبراتور من هم زنگ زد که يک متر پريدم هوا!!! اي که خدا خفت کنه با اين وقت شناسی در تلفن زدنت!

Saturday، May 24، 2008

محمد خاتمی

اينو دو روز پيش نوشتم. امروز، سالروز آزاد سازی خرمشهر هم هست. باشه يک فرصت ديگه. اون روز سوم دبستان بودم. وقتی دوم خرداد شد، سال چهرم دانشگاه...عجب گذشت...
___________________________________________________________________

امروز دقيقا يازده سال از "دوم خرداد" و شروع دوره معروف به اصلاحات گذشت.

****

اينکه "اصلاحات" صرفنظر از بار معنايی خود کلمه، در چه شرايطی شروع و بنا به نظر خيلی ها "تمام" شد، ديگه خيلی مهم نيست. حتی خيلی هم مهم نيست که بعد از اصلاحات چه دوره اي شروع شد. مسلما اين بهترين سناريو نيست. اما نبايد از ياد برد که دوره اصلاحات چه تغييرات عميقی در نگاه همه ما به مقوله کشور و کشورداری بوجود آورد.

****

بعد از فوت آيت لله خمينی، نيروهای چپ گرا به حاشيه رفتن. هشت سال دوران تعديل اقتصادی مصادف شد با استيلای طيف محافظه کاران بر تقريبا تمامی گلوگاه های سياسی و اقتصادی ايران. نتيجه يک پارچگی قدرت اينبود که مردم ايران به کل از مناقشات سياسی به دور افتادن. يادمون باشه که تا قبل از دوره آقای هاشمی، کاريزمای آقای خمينی و مسئله جنگ هشت ساله با عراق نقش اساسی در بسيج سياسی افکار عمومی که هميشه برگ برنده نظام جمهوری اسلامی بوده رو ايفا ميکردن. جنگ و نفوذ کلام آقای خمينی که حرفش برای خيلی از توده ها فصل الخطاب بود هر دو زمينه رو برای نوعی مصالحه مردم با نظام در مورد کاستی های مديريتی در کشور بوجود آورده بود. با تموم شدن جنگ، فوت آقای خمينی، و از بين رفتن تدريجی تهديد های داخلی که عموما شامل گروه های مسلح بودن، نظام پايگاه های اصلی برای بسيج سياسی توده ها رو از دست ميداد. مخصوصا محدوديت های اقتصادی که تحت عنوان شرايط جنگی اعمال شده بود، به تدريج پشتوانه توجيحی خودشونو از دست ميدادن. در نتيجه ماموريت آقای هاشمی در دوره اول سياست تعديل اقتصادی بود، که همراه شد با کنار زدن چپ های معتقد به سياست بسته دولتی، و دوره دوم آقای هاشمی هم نوعی نگرش بازتر نسبت به مقوله فرهنگ و آزادی های اجتماعی بوجود اومد. اما مسئله جای ديگه بود.

****

در شرايطی که قيمت نفت به حدود نه دلار رسيده بود، و بعد از فتوای قتل سلمان رشدی کليه ارتباطات بين المللی ايران از بين رفته و يا مورد تهديد بود، و حساب های ارزی در حال ته کشيدن بود، دولت آقای هاشمی برای اولين بار چاره رو در استقراض خارجی ديد. سياست "گفتگوی انتقادی" از همينجا سر چشمه ميگرفت. در واقع سياست "گفتگوی انتقادی" با اروپايی ها استراتژی اصلی استقراض های خارجی بود. در عمل، اين پول که از اوايل تا نيمه دوم دهه هفتاد وارد ايران شد، اکثرا صرف واردات کالاهای مصرفی بنجل به اسم نوگرايی ميشد و يا صرف هزينه جاری. ناگفته نمونه که به اسم "سازندگی" پروژه های عمرانی هم از محل اعتبارات قرضی سر هم ميشد که کمتر اونا توجيح های علمی و اقتصادی داشتن. نتيجه اين مصرف، که به طرز خنده داری الان هم داريم ميبينيمش، بالا رفتن تورم به طرز بيسابقه بود. سال هفتاد و چهار، تورم پنجاه درصدی برای اولين بار در تاريخ ايران نوين اتفاق افتاد. هرچند اين مسائل باعث بوجود اومدن يک طبقه نو کيسه اقتصادی شد، اما مردم رو از نظام جدا کرده بود. مشکل وقتی حادتر شد، که با رفتن عبدلله نوری از وزارت کشور و سپردن اين وزارتخونه کليدی به "علی محمد بشارتی" فضای سياسی کاملا بسته شد. در ادامه همين سياست های محافظه کارانه، محمد خاتمی مجبور به کناره گيری از وزارت فرهنگی شد، که نتيجش جانشينی مصطفی ميرسليم، از با سابقه ترين اعضا موئتلفه بود. دو سال آخر دوره "سازندگی" نه تنها فشار تورم، که انسداد سياسی و دايره بسته فرهنگ حکومتی رو هم به مردم وارد کرد. در واقع کشور به آستانه انفجار رسيده بود.

****

محافظه کاران چنان به خودشون غره شده بودن که فقط صندلی رياست جمهوری راضيشون ميکرد. هر چند هم کابينه دوم رفسنجانی تحت فشار مجلس چهارم محافظه کار دندون های "چپ"ش کشيده شده بود، و از طرف "راست" دندون قروچه ميکرد، اما از نيمه اول سال هفتاد و پنج، محافظه کاران نشون دادن که در راه يکپارچگی قدرت و تصاحب تمامی سه قوه و نيروهای مسلح به کمترين اصول بازی هم پايبند نيستن. از همون اوائل سال هفتاد و پنج مشخص شد ناطق نوری کانديدای ژنرالی راست ها برای رياست جمهوری است. منتها يک مسئله اين خواب زيبا رو آشفته کرد.

****

تعدادی از اعضا دولت آقای هاشمی و مديران ارشد دولتی، منجمله محسن نوربخش رييس بانک مرکزی، عطالله مهاجرانی معاون پارلمانی، غلامحسين کرباسچی شهردار تهران، و بيژن نامدار زنگنه وزير نيرو و وزير نفت بعدی بدليل درگيری مستقيم با کار اجرايی خطرات يکپارچگی قدرت رو ميديدن. در همين راستا، ديدن که مجلس چهارم که با حذف چپ های مجلس سوم اکثريت قوی محافظه کاری رو در خودش جا داده بود، چجوری سنگ اندازی ميکنه. وقتی در زمستان هفتاد و چهار، جامعه روحانيت مبارز که نماد محافظه کاری و راست گرايی بود، از پذيرش پنج نفر پيشنهادی آقای هاشمي سر باز زد و به جای اونا اعضا ارشد موئتلفه رو در ليست های انتخاباتی قرار داد، تشکيل يک طيف جديد راست گرا، اما با رويکرد مدرن تر به صورت جدی مطرح شد. ظهور "کارگزاران سازندگی" در اون فضای بسته سياسی اولين تلنگر سخت بود بر رويای يکپارچگی قدرت. کارگزاران در مجلس پنجم نود نماينده داشتن که اکثريت قوی مجلس چهارم رو تبديل کرد به اکثريت ضعيف.

****

سال هفتاد و پنج به نيمه نرسيده بود، که قوای محافظه کار تمامی نيروشون رو برای ناطق نوری بسيج کرده بودن. افکار عمومی قانع شده بودن که برنده انتخابات از قبل معلومه. انسداد سياسی و فرهنگی بيش از هر زمانی مشخص بود. چپ ها، که در سالهای دوره سازندگی بدليل حاشيه روی به تحقيق مشغول بودن، به اين نتيجه رسيده بودن که در صورت وارد عمل نشدن، بازی رو به طرز دردناکی ميبازن که ممکنه به نوعی موجوديتشون هم به خطر بيافته. "مير حسين موسوی" نخست وزير دوران جنگ اولين انتخاب چپ ها بود که اميدوار بودن با ياد آوری دوران محدود اما قابل تحمل جنگ، پاکدامنی او و نزديکی اش با آيت الله خمينی و ايجاد نوعی نوستالژی انقلابی از او يک رقيب قدرتمند بسازن. مير حسين موسوی آب پاکی رو ريخت و گفت تحت هيچ شرايطی آمادگی آمدن به اين ميدان را ندارد.

****

در اين بين، سيد محمد خاتمی، از سالهای نسبتا دور وزارت فرهنگ به گوشه کتابخونه ملی رفته بود. او که از اعضای با سابقه "مجمع روحانيون مبارز" اصلی ترين تشکل چپ ها بود، در تمامی سالهای قبل از وزارت با رياست بر سازمان تبليغات جنگ روابط محکمی برای خودش درست کرده بود. در سالهای وزارت فرهنگ و در زمانی که شهرداری تهران وظيفه ساختن و اداره فرهنگسراهای تهران که به حق از شاهکار های کرباسچی بود، زمينه رو برای آشنايی و پيوند کناره با "راست های مدرن" فراهم کرده بود. سيد محمد خاتمی اولين و آخرين حلقه متصل کننده دو طيف منتی عليه چپ تا منتی عليه راست شده بود. خنده دار اينکه در اين مختصات سياسی، راستهای مدرن، ائتلاف استراتژيکی کردن با چپ های سنتی. چپ های مدرن هم برای عقب نيافتادن از دور ماجرا به اين ائتلاف پيوستن. اعلام "کانديداتوری" محمد خاتمی نقطه عطفی بود در تاريخ سياسی ايران.

****

حمايت مستقيم شهرداری تهران، کمپين تبليغاتی بينظير خاتمی که برای اولين بار و مستقيم با مردم و مخصوصا زن ها و جوان ها که هميشه از جهت گيری های سياسی کنار گذاشته شده بودن، به علاوه سيادت او و فاميلی سببی با خانواده آيت لله خمينی، و همينطور تعلق به خاندان با اصل و نسب "خاتمی" از اردکان يزد در عرض چند هفته موج جديدی در جامعه ايران راه انداخت. برای اولين بر بعد از انقلاب، توده های مردم، بخش قابل توجهی از طبقه روشنفکر، دانشجويان، جوانان و زنان، و خلاصه اکثريت "خاموش" وارد صحنه اي شدن که تا مدتها ازش به عنوان "حماسه" ياد ميشد. نتيجه اينکه محمد خاتمی، با رای خيره کننده بيست و دو ميليونی به رياست جمهوری اسلامی ايران انتخاب شد.
****

محمد خاتمی، و اصلاحات مورد نظرش گفتمان سياسی و نتيجتا اجتماعی رو در ايران تغيير داد. او شروع دگرديسی نگرش "همذاتی قدرت و قدسيت" بود. برای اولين بار در زمان او قدرت رسمی از آسمون به زمين آمد، و نقد قدرت نه به صرت فانتزی، بلکه به صرت وظيفه در يک جامعه پويا و رو به رشد مطرح شد. محمد خاتمی رو در رو با "مردم" حرف ميزد. "جامعه" مدنی مورد نظر او، در صورت تحقق ميتونست اساس يک ايران دمکراتيک را، حتی با حفظ بعضی از ارزش های انقلابی بريزه. مشکل اما جای ديگه بود.
****

چند پست قبل پرسيدم "مشکل پس از کجاست؟؟"...مشکل اونجاست که طبقه متوسط ايران، از زمين و زمان طلبکاره، و حاضر به دادن هيچ هزينه اي برای رسيدن به يک زندگی بهتر نيست. طبقه متوسط، عادت کرده به همين زندگی نيمه مجانی نفتی، که نتيجه مستقيمش تحکم سياسی و عدم مشارکته. وضع روشنفکر ها هم بهتر نيست. وقتی طبقه روشنفکر، اصل وجودی خودشو در کناره گيری از هر سمت اجرايی دولتی ميبينه، اونم به تهمت "همکاری"، نتيجه همينه که ميبينين. خاتمی اينو فهميد. و فهميد که بايد با بوجود آوردن يک اميد و يک موج جديد زمينه برای مشارکت عام آماده بشه. در واقع هدف اصلی اصلاحات رسوندن مردم و نظام به اين نگرش بود که ميشه با يک همزيستی مسالمت آميز وضع اسفبار کشور رو سر و سامونی داد. اينکه چرا نشد، و نتيجش چی شد، بماند برای آينده های دور، که بشه بدون حب و بغض راجع بهش صحبت کرد.
****


محمد خاتمی، مردی که يازده سال پيش با چهره خندان و "عبای شکلاتی" آمد، و هشت سال بعد با "نامه اي برای فردا" و چشم گريان رفت. آقای خاتمی، من بعنوان کسی که در اون سال به شما رای دادم، و بار دوم هم رای دادم، از اينکه در سالهای اصلاحات سعی کردی ايران رو نجات بدی، ازت ممنونم. و از اينکه فقط همون دوبار احساس کردم که رای من ارزش داره، و اين احساس شخصيت رو به ما دادی ازت ممنونم.

Wednesday، May 21، 2008

ترشحات مغزی

بالاخره فرصتی شد تا دوباره بيام اينجا. دارم رو يک قسمت ديگه کار ميکنم که خيلی وقت گيره، ولی خوب چه باک. اندک اندک جمع مستان ميرسند...اگر هم نرسند باز هم غم ما نيست...ما گر ز سر بريده ميترسيديم، در محفل عاشقان نميرقصيديم

****

اين چند وقت کلی از عقب افتادگی های فرهنگی رو...حالا جبران که نه...ولی بد هم نبوده. يعنی با کارنامه اسفبار اين يکی دو سال گذشته اگر مقايسه کنم، پيشرفت قابل ملاحظه اي حاصل شده، که اميدوارم بشه ادامش داد. هرچند که با اين حجم کاری که در پيش رو است، يک کم خوشبينيه...اما مسئله اصلی کماکان همون مديريت صحيح زمانه که من ندارم فعلا. بگذريم.

****

بالاخره بعد از پونزده سال، اين مجموعه داستان "عزاداران بيل (بر وزن تبر)" نوشته که چه عرض کنم...شاهکار شادروان "غلامحسين ساعدی - گوهرمراد" رو خوندم. کلا سبک داستان نويسی "گوهرمراد" هميشه برام خيلی جالب بوده. اينکه ميگم هميشه، نه اينکه فکر کنين تمام نوشته هاشو خوندم، که اينم يکی از اون کارهاييکه که بالاخره خواهم کرد. اما، اوناييکه خوندم، "واهمه های بی نام و نشان"، "عزاداران بيل" و چند فيلمنامه (گاو - ساخته داريوش مهرجويی) و نمايشنامه که ازش خوندم خيلی چسبيد. "گوهرمراد" با اينکه تا آخر عمر کوتاه ولی پر بارش به مرام سوسياليسم (چپ گرايی) وفادار بود، اما گرايشات بعضا راديکال، بی توجيح (حالا نميخوام بگم اشتباه) و بی منطق و ضد دمکراتيک معمول اون دوران کمتر اثری در نوشته های "گوهرمراد" نزاشته. تخصص ساعدی، نوشتن در مورد روستاهای ايران در دهه چهل بود. نحوه تصوير سازی گوهرمراد از زندگی های روستايی و دهقانی به بهترين نحو به تجسم واقعی اون زمان و اون مکان کمک ميکنه. حرف راجع به "گوهرمراد" زياده.

غلامحسين ساعدی در طول عمرش شاهد مسائل زيادی بود که هر کدام به نوعی روش تاثير ميزاشتن. با اينکه به جلال آل احمد عشق ميورزيد، اما ميديد که "آل احمد" هر وسيله اي، منجمله دروغ رو برای رسيدن به هدفی والا (يا شبه والا) توجيح ميکنه. مسئله در گذشت صمد بهرنگی در رود ارس از همين نوع بود. آل احمد عقيده داشت که حالا که صمد نيست، با خونش ميشه تنور انقلاب رو روشن کرد. اما خيلی ها از نظر اخلاقی اينو قبول نداشتن. و اين باعث آشفتگی او ميشد. همينطور در گيری های "احمد شاملو - الف.بامداد" با بقايای توده اي ها در "کانون نويسندگان ايران" و تلاش برای جلوگيری از آلوده شدن کانون به ايدئولوژی گرايی که مد نظر امثال "به آذين" و "احسان طبری" بود، غلامحسين ساعدی رو در پيچ انتخاب های دردناک شخصی و حرفه اي قرار ميداد. "گوهرمراد" پزشکی بود که بجای درمان جسم، سعی ميکرد روح خواننده هاشو با نوشتن در بيابه.

يک مسئله هم همين الان روشن کنم. من کاملا درک ميکنم، بردن اسم شخصيت هايی مثل زنده ياد "محمود اعتماد زاده - به آذين" و مرحوم "احسان طبری" خالی از مناقشه نيست. در کنار مرام سياسی اين آدمهای بزرگ، راستش اينه که من خودمو در اون حدی از دانش و فراگيری نميدونم که حتی بخوام رويه سياسی اونا رو نقد کنم. درسته که هر دو در زمانی فرض کنين با "الف-بامداد" و" هوشنگ گلشيری" درگيری های نوشتاری، مخصوصا در مورد جهت گيری های سياسی کانون نويسندگان ايران داشتن، اما اون دعوای "بزرگان" بوده. من وقتی اسم "به آذين" مياد، "دن آرام" به يادم مياد، و اون ترجمه محشر تراژدی های شکسپير. اينکه اينان در زمانی معتقد به مرام داس و چکشی بودن، از منزلت بالای اونا چيزی رو کم نميکنه.

****

کنسرت پيانو "اردشير روحانی" و پسرش در يک کلمه عالی بود. من، نه اينکه فکر کنين از موسيقی، حالا از هر نوعش يک کم ميدونم يا ميفهمم...اصلا اينجوری نيست...من از موسيقی هيچ چيز نميدونم، و اصل اون چيزی که گوش ميکنم بر اساس يک جور علاقه های شخصيه. بعبارت ديگه، من "سبک" موسيقی برام مهم نيست. بايد از يک آهنگ خاص خوشم بياد. منظور اينه که از نظر موسيقيايی نميتونم خيلی اظهار نظر کنم. ولی اجرا که محشر بود. از صدا گرفته تا تنظيم و تا نوع اجرا و از همه مهمتر رفتار "اردشير روحانی" و پسرش "آرين". سالها پيش...شايد ده يازده سال پيش، شايدم بيشتر که اجرای "يانی در آکروپوليس" يونان رو همه ديديم، برادر کوچک، "شهرداد روحانی" با هنرنمايی خودش همه رو نه تنها ميخکوب کرد، که باعث افتخار ما شد. يک ايرانی در يک همچين سطحی کمتر هنرنمايی با اون پوشش گسترده رسانه کرده بود. اينجا هم که به يمن "يوتيوب"با پيانو های برادر بزرگتر "انوشيروان روحانی" و همنوازی هاش همراه با اجراهای مرحوم "هايده" کلی شب زنده داری کرديم. اين هفته چشم و گوشمون به جمال و هنر برادر وسطی و پسر هنرمندش "اردشير و آرين روحانی" روشن شد و روشن خواهد موند. اين از موارديه که با افتخار ميتونيم بگيم ايرانی هستيم، و اين سه برادر هم ايرانی هستن. اوه...تا يادم نرفته بگم که اون ترکيب سازای بادی و پيانو و اون دو سه ساز ضربی که نميدونم اسم هنريشون چيه با هم واقعا محشر بود.

****

تئاتر "فرار بزرگ" ساخته و اجرای "هوشنگ توزيع" رو ديدم. در وحله اول، اولين کلمه اي که به نظر آدم ميرسه "ابتذال" است. اما نگاه دقيقتر، واقعا هم ابتذال نيست. تئاتر، همون اصل مشکلات فرهنگی ما رو در تمام سطوح نشون ميده. مثلا از نحوه کار تلوزيون های ماهواره اي گرفته که موضوع محوری نمايشنامه بود، تا روابط زن و شوهر و مبارزين خارج از کشور و غيره و غيره. هرچند که به باور من، نزديک به سه ساعت طولانی برای اين داستان خيلی زياد بود، و ميشد خيلی از قسمت ها رو درز گرفت که چندان لطمه اي هم به روند کلی داستان نميزد، اما از حق نگذريم، ديالوگ نويسی روان "هوشنگ توزيع" بسيار عالی بود. بسی خنديديم و لذت برديم.

****

بالاخره اين دی وی دی "بادبادک باز" اومد. نه اينکه جو گير شده باشم. ولی نشد که جلوی خودمو بگيرم. حالا خنده دار اينه که باور نميکنين همراه با اون چی ديگه گرفتم...يک نسخه اديت نشده از "سگ کشی" کوئنتين تارانتينو که اولين فيلمش بود. اين نسخه به مناسبت پانزدهمين سالگرد اين فيلم اومده بيرون. نه اينکه از فيلمش اونجوری حال کنم، ولی قبول کنين "سگ کشی" تارنتينو هم مثل "سگ کشی" بيضايی بايد تو کلکسيون آدم باشه.





****

بعد از مدتها اين کار ترجمه ناتمام رو دوباره شروع کردم. آخ که اين زبان شيرين پارسی چقدر به لحاظ "تکنيکال" ناقصه...شما همين "تکنيکال" رو چی ترجمه ميکنين؟ يا مثلا "مديريت استراتژيک"، يا "آپتيميزشين"...بله ميدونم همه اينا معادل فارسی داره...اما نميدونم چرا در رسوندن معنی کاملا ناتوانن. يعنی اصلا اون چيزی نميشه که اصل نوشته ميخواد بگه. شايدم مشکل از سواد ناقص ماست.

****

تکميل:
ولی جدا چقدر سخته...امروز همه روز رو مجبور بودم نه اخبار بخونم نه ايميل چک کنم که نتيجه بازی چلسی-من يو رو نفهمم. مشکل اينه که اين ليگ قهرمانان رو همه سايتهای خبری دنبال ميکنن، و خوب رفقای ايرانی ما هم که به دنبال يک لقمه نون حلال از پيش بينی نتايج هستن. من هرچند قلبم با من يو است، اما عقلم با چلسی ه. حالا هم که بازی ضبط شده آماده برای ديدن.

بزارين اينجا يادی هم بکنم از قهرمانی پرسپوليس بقول خودشون "زلزله"...مبارک باشه. سال ديگه آسيا همچين بزايين زيرش. حد اقل، استقلال سه بار سرور آسيا شد...پرسپوليسی ها سه بار که هيچ، حتی يک بار هم به نيمه نهايی هم نرسيدن! چه برسه به قهرمانی آسيا که بايد خوابشو ببينن. راجع به استقلال هم...نميخوام بهانه بيارم زمين گرد بود، توپ مستطيل بود و اين حرف ها. اين استقلال برای قهرمانی بسته نشده بود. فيروز کريمی هم که اومد، بيشتر زد تو کار جار و جنجال. اگر تو استقلال اهواز به موفقيت نسبی رسيد، برای اينکه علی شفيع زاده با کسی شوخی نداره. ولی اين حاجی فتح لله زاده...بابا قبول حجازی اسطوره است. ولی نه بعنوان سر مربی اونم در اين دنيای مدرن فوتبال. حالا ديگه از اين حرف ها گذشته. سال ديگه امپراطور شياطين سرخ، در مقابل ژنرال آبی پوشان...تا چه شود. ضمن اينکه، آفرين به افشين قطبی که تونست حاشيه های پرسپوليس رو جمع کنه. ولی نميدونم چرا هر کاری ميکنم از پرسپوليس خوشم نمياد که نمياد.



Monday، April 28، 2008

طبقه متوسط

اگر دو نمونه کاملا استثنايی "بازسازی" يعنی ژاپن و آلمان رو کنار بزاريم، که بدليل دمگرافی مردم و مديريت خاص مصداق بارز پرواز ققنوس از خاکستر جنگ جهانی اول و دوم بودن، اينو نميشه اينکار کرد که در همه کشور های پيشرفته، يا طبق تعريف سازمان ملل "توسعه يافته" وظيفه گردوندن چرخ سازندگی و ايجاد مسير توسعه پايدار بر عهده طبقه "متوسط تکنوکرات" است.
طبقه متوسط، عموما به قشری اطلاق ميشه که از طريق کار مولد (توليد يا سرويس دهی) زندگی ميکنن. اين قشر شامل بزرگترين لايه های يک جامعه مثل دانشجو، دکتر، مهندس، دبير، و غيره ميشه. طبقه متوسط خيلی ربطی به مقدار ثروت افراد نداره، بلکه بيشتر اين تقسيم بندی بر اساس شيوه بدست اوردن ثروته. خاصيت طبقه متوسط اينه که از طريق "کار" و يا نه مثلا "ارث" توليد کار و ثروت ميکنه. برای همينه که در کشور های پيشرفته، اکثر طرح های کلان اقتصادی (ميگم اکثر، نه همه) با هدف بهبود زندگی طبقه متوسط طراحی و اجرا ميشه. دليلش هم اينه که اين طبقه، بدليل گستردگی دمگرافيک، تاثير گذارترين قشر جامعه بلحاظ سياسی و اجتماعی هستن.
فرض کنين يک دکتر، که از دوره دانشجويی رسيده به دوره طرح و بعد تخصص و بعد مطب و مشغول ارائه سرويس ميشه، خوب اين آدم با استخدام دو، سه يا چند نفر در مطب خودش ايجاد شغل ميکنه. در همين راستا، بدليل اضافه در آمد نسبت به هزينه در واحد زمان، اين ثروت اضافی در بخش های مولد ديگه سرمايه گذاری ميشه. بخش های مولد مثل مسکن (ساخت و ساز)، بازارهای مالی (توليد و سرويس) و يا در راکد ترين حالت در بانک که به نوبه خود باعث گردش ثروت ميشه. اين البته يک مثال خيلی ساده در يک محيط اقتصاد آزاد سالم است. اينم بگم که فراگيری اين مسئله خيلی بستگی داره به موقعيت شغلی و در آمدی مردم.
حد اقل مشارکت طبقه متوسط در پيشرفت جامعه (در کشور های توسعه) يافته، حجم عظيم وامهای مسکنه که در واقع پشت پرده سرمايه گذاريهای کلان اقتصادی است. اين حجم عظيم وام های مسکن، يک مزيت پشت پرده بزرگ ديگه هم برای جوامع توسعه يافته داره. کنترل رشد اقتصادی، از واجبات يک جامعه پويا است. همونجوری که رکود اقتصادی ضررهای جبران ناپذيری (حد اقل در کوتاه مدت) بدنبال داره، رشد بی حد و مرز اقتصادی هم اصلا چيز خوبی نيست. نمونه کلاسيک رشد بی حساب اقتصادی الان در چين است، که مصرف اينقدر بالا رفته که بقيه دنيا رو با خطر رکود مواجه کرده،بخصوص در زمينه انرژی. وامهای دراز مدت مسکن، راهيه برای ذخيره پولهای اضافی و کنترل رشد اقتصادی. که حالا خودش يک بحث طولانی است.
کشور گل و بلبل ما در بهترين شرايط فيزيکی ممکن برای تحقق يک توسعه پايدار به معنی واقعی قرار داره. روی کاغذ، دمگرافی جمعيت جوان، سطح سواد و نيروی آماده به کار و ارزون، موقعيت ژئوپلتيک، ذخائر بزرگ انرژی، زمين های حاصلخيز کشاورزی و آب و هوای چهار فصلی به ايران ما موقعيت ممتازی رو داده که کمتر کشوری پيدا ميشه که تمام اين امتيازات رو داشته باشه. اينو اضافه کنين به موقعيت های ايرانيان خارج از کشور...حالا من نميخوام وارد آمار الکی چهارصد ميليارد دلار و هشتصد ميليارد دلار بشم...ولی مشخصا، حجم دانش تکنيکی و مديريتی ايرانيان خارج از ايران اگر بصورت هدفمند و هماهنگ در بياد کمک بزرگ و در حقيقت مجانی به توسعه ايران خواهد کرد.
مشکل اما کجاست؟ دولت؟ فرهنگ؟ تاريخ؟ رفتار اجتماعی؟ يا همون ترجيع بند نخ نما اتحاد استبداد و استعمار؟

Wednesday، April 23، 2008

ترشحات مغزی

نه اينکه فکر کنين ديگه ترشحات مغزی اين "کندو" خشکيده...نه اصلا اينجوری نيست. يکجورايی مغزش زير فشار کار پکيده که ديگه نه که ترشحی نمياد برای نوشتن، بلکه اونی که مياد فقط به درد فين کردن تو دستمال کاغذی ميخوره و پس. سرما خوردم تو اين شلوغ پلوغی کاری که نگو و نپرس! دوست عزيزم با اين دارو پيشنهاد کردنت! اگر فردا مسافر نبودی حتما آرزو ميکردم که خدا خفت کنه.
****
از اسباب کشی، نه اينکه فکر کنين بدم مياد، کلا ازش متنفرم. آخ که من چقدر از "پک کردن" يا همون بسته بندی خودمون، و بعد "آنپک کردن" که همون...چی ميگيم ما به آنپک کردن؟ حالا هرچی...بدم مياد. مشکل اينه که اينجور وقت ها خيلی از وسائل که قبلا گم شده بود و جاشو پر کرده بوديم، يا اصلا نفهميديم که گم شده و کلا از اول هم لازم نداشتيم منتها چون پول برامون علف خرسه همينجوری بخاطر خنده خريده بوديم...پيدا ميشه، و خيلی از چيز ميز های لازم گم ميشه. مشکل هم اينه که تا اون چيز هايی که لازم داری رو پيدا کنی، و اوناييکه که گم شدن رو بيخيال بشی، دوباره دو سال شده و دوباره بايد اين خونه هم ريق رحمت رو سر بکشه! اينه ديگه...شانس که نداريم!
****
بر عکس خيلی ها که فکر ميکنن با پول "سيو" کردن، يا همون "قناعت" خودمون!!!! ميشه پولدار شد، من کلا با اينکه پول رو خرج نکن، يا روش "گدا زندگی کردن، از ترس اينکه پس فردا گدا نشی" اصلا ميونه خوبی ندارم. اما يک مشکل بزرگ دارم...وقتی از يک چيزی خوشم مياد خيلی خوش خوشانم ميشه...وقتی هم که ميخرمش خيلی حال ميکنم...اون وقتی که دارم استفاده ميکنم هم خيلی باحاله ها...وقتی اين قبض کارت اعتباری مياد آی دپرس ميشم...آی دپرس ميشم. برای همينه که کلا دو هفته آخر ماه برای من خيلی جالب نيست. مخصوصا دو هفته آخر اين ماه که موعد پرداخت ماليات عقب افتاده سال هم هست. اي که صلوات به روح اموات اونی که اين سيستم ظالمانه ماليات رو اختراع کرد. قبلا چی بهش ميگفتن؟ خراج؟ اي که همونم ايشالله ور ميافتاد تا اين اجداد سفيد پوست و وايکينگ و انگلوساکسون و اسپنيش و هيپی و حالا هر قبرستونی که ازش اومدن و اين طرف آب اين کشور سرد بارونی کوفتی رو بنا کردن، هيچ وقت اين سيستم ظالمانه رو بنا نميکردن. آخه بابا، قوم الظالمين، بی انصاف ها، اي که آه هرچی ماليات دهنده است جلوتونو سر حوض کوثر بگيره...شما که وقت خريد ميگيرن، وقت در آمد چرا ميگيرن...يکيشو بکنين تو پاچه ملت...آخر هردو تا که ديگه خيلی ظلمه...
****
پريشب به لطف دو دوست عزيز فيلم "پادشاهی" يا " the Kingdom " رو ديدم. البته اين بار دوم بود. حقيقتش حالا فيلمش به کنار، ولی اونوقت از اون وقت هايی بود که از خريدی که کرده بودم خيلی حال کردم! فرداش بود که دپرس شدم...حالا کاردی نداريم، ولی حتما ببينيش که غفلت موجب پشيمانی است
****
اميدوارم اين برادر عزيز من که بعد از سالها به مام ميهن تشريف فرماييدن، يادشون نره از سفارشات بعضا فرهنگی ما...اين کتاب و فيلم خونم وقتی ميره پايين، اصلا حالم گرفته ميشه. اون دوستان عزيزی که فکر ميکنن با زرنگی دارن کتاب های ما را دو در ميفرمايند، بدانيد و آگاه باشيد که ما هستيم و شما هم هستين و آينده اي نيس هست و عذابی نيز و از اين صحبت ها...خود دانيد
****
من به همه پيشنهاد ميکنم برنامه روز جمعه گذشته صدای آمريکا - ميز گردی با شما احمد رضا بهارلو رو حتما دو بار ببينين. دکتر عاليخانی راجع به روند توسعه اقتصادی ايران مطالبی ميگه که واقعا مايه افتخاره. من به جرات ميگم، آگاهی، سر آغاز آزادی است، و گذشته، چراغ راه آينده. بيخود نيست که من هميشه فکر ميکنم استعدادم در مهندسی بيهوده هدر شد. تا حالا اينو جايی نگفتم، ولی بعد از اينکه رويای خلبانی به دليل قدرت بيش از اندازه چشم های عقاب نشان ما به ...رفت، از هيچ کاری به اندازه تدريس تاريخ خوشم نميومد. البته الان فرق کرده...خيلی دوست داشتم علوم سياسی و تاريخ اقتصاد درس بدم، يا اين رشته جديد اقتصاد سياسی. اي که اين سيستم آموزشی ايران چقدر استعداد حروم کنه...

Tuesday، March 18، 2008

سال نو مبارک

امروز روز آخر ساله. از فردا بهار شروع ميشه. سالهاست که "بهاريه" زنده ياد فريدون مشيری شده دعای سال نو من. همينجور، اين آهنگ "ياد ايران بخير" فريدون فرخزاد...سال نو مبارک، عيد خوبی داشته باشيد.


پاينده ايران


قلب من یادگار محبت شماست
چشم من با نگاه شما چه آشناست
دست من معدن مهربانی است وعشق
میخک نقره ای یادگار لحظه هاست

یاد ایران بخیر
خاک پرصلابتم
درد من بی کسی است خاک ایران که نیست
ذره ای بی ثمر در نهایتم

من اگر خسته ام خالی از سیاهیم
بر زبان بسته ام در دل رهاییم
قصه هایم پراز روزگار کودکی است
تشنه ی وصل و بیگانه با جداییم

یاد ایران بخیر
خاک پرصلابتم
درد من بی کسی است خاک ایران که نیست
ذره ای بی ثمر در نهایتم

با من ای هم وطن سخن مرا بگوی
درد دل هر سخن هدف مرا بجوی
حرف ما را ببر به سراسر جهان
ما که جان میدهیم به بهای آبرو

یاد ایران بخیر
خاک پرصلابتم
درد من بی کسی است خاک ایران که نیست
ذره ای بی ثمر در نهایتم

گربه من بنگری به ستاره می رسی
من همان میخکم که شکسته ام بسی
چون زمین مانده در حسرت نهال تو
دست من را بگیر رهسپار خانه شو

یاد ایران بخیر
خاک پرصلابتم
درد من بی کسی است خاک ایران که نیست
ذره ای بی ثمر در نهایتم

ٌصحبت من هنوز از زمان روشنی است
از زمانی که در ذهن خانه ماندنی است
ما در این رهگذر رهرو شبانه ایم
بی کس این جا به بر رهروان خانه ایم

یاد ایران بخیر
خاک پرصلابتم
درد من بی کسی است خاک ایران که نیست
ذره ای بی ثمر در نهایتم

Monday، March 17، 2008

قضيه از اساس غلطه

شرکت نکردن در انتخاباتی مثل مجلس، به بهانه مشروعيت زدايی از "حکومت" نه تنها اشتباه سياسی استراتژيک گروه های سياسيه مختلفه، بلکه از نظر اجرايی و منطقی هم نه راه به جايی ميبره، و نه اصلا پايه و اساس درستی داره. اين البته از يک نگاه کاملا غير آرمانگرايانه و عملگرا و پراگماتيست است. حالت های ديگه هم وجود داره که الان نزديک سی ساله دارن يا برای گذشته عزاداری ميکنن، يا برای آينده خيال پردازی. ولی همونجوری که گفتم، مسئله از اساس غلطه.

****

بياين فرض کنيم، سيستم سياسی ايران همين الان حالتی رو ايجاد ميکرد، که يک انتخابات کاملا دمکراتيک با توجه به معيار های شناخته شده و قابل قبول بين المللی انجام ميشد. حالا اينکه کی شرکت کنه، اصلا "فرهنگ" يک همچين انتخاباتی وجود داره، و اينکه کانديداها چجوری خودشونو به مردم بشناسونن، و اصلا راهکار های اجرايی چی باشه رو درز ميگيرم که خودش داستان بی پايانی است از حديث شکل نگرفتن فرهنگ "نظم" در اين مملکت گل و بلبل و چندين هزار ساله ما. ولی بياين فرض کنيم يک انتخابات آزاد برگزار شده، و مجلسی از نماينده های "منتخب" مردم انتخاب شدن، همه هم اعتبارشون تصويب شده و اين مجلس آماده به کاره. حتی ميخوام فرض کنم، که شورای نگهبان هم خواب نما بشه، و فقط روی همون اصولی کارکنه که فلسفه اوليه تشکيلش بود. يعنی مراقبت از عدم تناقض قوانين تصويبی مجلس با شرع و قانون اساسی. فرض خيلی محال هم ميزارم اينجا، که کليه اصول غير دمکراتيک قانون اساسی هم به حالت تعليق در بيارن.

****

در يک همچين حالتی، کی ميتونه صلاحيت اجرايی اين مجلس و اين نماينده ها و اون دولت بر آمده از اون مجلس رو، که به شيوه دمکراتيک از اول همه با هم رديف شدن، رو تضمين کنه؟ اينا رو بهم بافتم که يک نتيجه بگيرم...آيا يک ساختار "دمکراتيک" به شيوه کلاسيک اون، تضمين کننده بوجود آمدن يک هيئت کلان اجرايی متشکل از دولت و مجلس ميشه که بتونه مشکلات ساختاری ايران رو حل کنه؟ من در بهترين حالت قضيه مطمعن هستم که "نه" نميتونه.

****

فردا اينو نزنين تو کله من که من مخالف دمکراسی هستم. من ميگم مشکل ما دمکراسی نيست. مشکل ما يک مشکل ساختاری فرهنگيه...برای همين هم هيچ رويکرد دمکراتيک در ايران با با همين وضعی که هست به هيچ جا نميرسه. وقتی آقای خاتمی آمد، سال 1376، گفت اصلاحات يک "فرهنگ" است، نه اسم يک گروه سياسی. گفت اصلاحات يک پروسه بيست ساله است. همه بهش خنديدن و گفتن اووووووههههه...بيست سال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!! از اون موقع ده سال گذشته.

****

بزارين مثال بزنم. حزب نازی در سال 1933 در آلمان بدنبال يک انتخاب دمکراتيک پيروز شد. 1934 رايشتاگ يا مجلس آلمان منحل شد، و حزب نازی تحت رهبری آدولف هيتلر يا همون "فوهرر" يا "پيشوا" قدرت کامل رو قبضه کرد. آلمان از 1936 تا 1944 قوی ترين اقتصاد اروپا رو داشت. در نظر بگيرين آلمان 1934 که زير بار قراداد صلح ورسای (بعد از جنگ جهانی اول) اقتصادش خورد شده بود. اما شيوه مديريت حزب نازی بزرگترين شاهکار بازسازی اقتصادی رو انجام داد. ببينين من فقط ميگم اصلاحات اقتصادی. در اينکه نازی ها در دوران جنگ و حتی قبلش مرتکب چه وحشيگری هايی شدن هيچ حرف و حديثی نيست. اما روش مديريت اونا در ايجاد يک توسعه اقتصادی پايدار مثال زدنی بوده. اقتصاد آلمان حتی در پنجسال اول جنگ بدون کثر بودجه اداره شد، و آلمان از 1942 با تمام اروپا و از 1943 با تمام دنيا جنگيد. عين همين مثال رو ميشه برای امپراطوری ژاپن بعد از جنگ جهانی دوم، و همين آلمان در دوره بعد از جنگ و تعداد ديگه از اقتصاد های موفق دنيا زد. اما چه چيزی اونا رو از ما جدا ميکنه؟ ما که حتی در جنگ با عراق شاهد خرابی گسترده زيرساخت ها نبوديم، و بالاخره در پنجاه سال اخير بنيان های جامعه خيلی لرزه های شديد نداشتن. چه چيزی باعث شده ما با اينهمه منابع زير زمينی از همه دنيا عقب تر باشيم؟

****

نژاد ژرمن، اگر هم نژاد برتر نبود، اما وجود داشت. از اون مهمتر، زيرساختها در جامعه اي مثل آلمان، ايتاليا، ژاپن و بقيه قدرتهايی که سر از خاکستر برداشتن و الان رو آسمونها هستن هميشه وجود داشتن. اگر کارخونه اي در اثر بمباران متفقين خراب شده بود، اما "دانش" و "مديريت" ايجاد و راه اندازيش وجود داشت. اگر پلی و سدی خراب شده بود، نيروی کار، از مهندسی گرفته تا اجرا وجود داشت. همينطور در صنايع نظامی، و در همه زمينه های ديگه. در واقع حزب نازی، يا حکومت های بعد از جنگ، نه اينکه ورد خوندن و معجزه کردن! اونا يک نقش هماهنگ کننده رو ايفا کردن و با شناخت نقاط قوت و نيروهای ارزنده و بهينه سازی منابع همينی شدن که ديديم و داريم ميبينيم.

****

بازم ميگم. من دمکراسی رو رد نميکنم. اما ميگم ما الان احتياج داريم به يک اصلاحات ساختاری و چکشی. اينکه اين اصلاحت بايد از کجا شروع بشه، خودش يک بحث کاملا جدا و پيچيده است. اونی که هست اينه...تحريم انتخابات مجلس تحت هيچ شرايطی به فروپاشی حکومت نميرسه. فقط باعث ميشه مجلس يکدستی از نيروهای محافظه کار تشکيل بشه، که کمترين قابليت اجرايی ندارن. مجلس و دولت جای بحث و جهت گيری سياسی نيست. جای کار اجراييه. تا وقتی ما اينو نفهميم، در به همين پاشنه ميگرده که ميگرده.

Tuesday، March 11، 2008

مک کين، کيلنتون يا اوباما! سوال اينست!

دمکراتهای آمريکا دارن فرصتها رو يکی بعد از ديگری از دست ميدن. همينکه بالاخره تکليف نامزد نهايی مشخص نشد، و اينجوری که بوش ميآد هر دو طرف ميخوان تا آخرش بمونن، خودش کلی فرصت سوزيه. سناتور جمهوريخواه جان مک کين (آريزونا) که هفته پيش نامزدی حزب جمهوريخواه رو بدست آورد، حالا با خيال راحت ميتونه بره دنبال جمع کردن پول، و همينطور متقاعد کردن لايه های محافظه کار جمهوريخواه و کسب طرفداری اونا نسبت به برنامه های خودش. مک کين، درسته که در مختصات محافظه کار ها يک جورايی "ليبرال" محسوب ميشه، اما بايد اشاره کرد که سابقه خدمت در ارتش آمريکا در ويتنام، پنجسال اسارت سخت در چنگ چريک های ويت کنگ، و همينطور سالها خدمت در مقام سناتور آريزونا براش امتياز های خاصی حساب ميشه. اينا البته موارديه که همين دو تا نامزد دمکرات به کلی فاقد اونا هستن. هيلاری کلينتون، غير از هشت سال که بآنوی اول آمريکا بوده، فقط دو دوره سناتور بوده و بقيه به کار خصوصی اشتغال داشه. باراک اوباما هم که هيچ

اينکه ميگم هيچ، فقط منظورم سابقه کاری است، وگرنه بالاخره احتمال "سورپريز" رو هميشه بايد در نظر گرفت. با قاطعيت نميشه پيش بينی کرد که چی ميشه. اما راستش اينه که "فعلا" من در جبين اين دمکراتها نور رستگاری نميبينم.

از همه اما جالبتر، بحث انتخاب نامزد پست "معاون رييس جمهور" ه که مخصوصا برای سناتور مک کين از اهميت حياتی برخورداره. دمکرات ها، کلا خيلی "اصولگرا" نيستن. باد به هر سو که بوزد زيباست براشون. اما جمهوريخواه ها اينجوری نيستن. برای همينه که هميشه برای هر نامزد جمهوريخواه، اين خيلی مطرحه که بتونه لايه های محافظه کار رو جزب کنه. ديديم که "رودی جوليانی" هم آخر کار نتونست از پس محافظه کاران جمهورخواه بر بياد و رفت کنار. نتيجتا مک کين بايد چند مسئله رو در نظر بگيره.

اوليش اينه که آدم شناخته شده اي باشه. ديک چنی، با تمام سوابق "نفتی" که داشت، اما چون شناخته شده و کار کشته بود، در سه مناظره تلوزيونی "جان ادواردز" نامزد معاونت رياست جمهوری "جان کری" در سال 2004 را درسته قورت داد! من هميشه فکر ميکنم که يکی از دلايل شکست جان کری، همون معاون نا شناخته اش بود. پس مک کين اين اشتباه رو نبايد تکرار کنه. مورد ديگه، مک کين بايد يکيو انتخاب کنه که بتونه با خودش رأی هم بياره. که اونم خودش کلی مسئله است. هر چند قانون اساسی چيزی راجع به معاون رييس جمهور نميگه، ولی مسلما "آرنولد شوارتزنگر" با تمام محبوبيتی که در کاليفرنيا داره، نميتونه گزينه خوبی باشه. کاليفرنيا، معمولا به نامزدهای دمکرات رأی ميدن. پس اين که هيچ... منابع نزديک به مک کين چند نفر رو مد نظر دارن.

اول، تام پالنتی، فرماندار 48 ساله مينسوتا، که جدا از سابقه خوبی که در مينسوتا گذاشته، نزديکيش به محافظه کار ها ميتونه خيلی کمک باشه. بعدش مايک هاکبی، فرماندار سابق آرکانساس، که تا همين هفته پيش با مک کين رقيب بود. اون هم به محافظه کارها نزديکه، هم بخاطر اصلاحات اجتماعيش، ميتونه گروه های ليبرال تر رو به سمت مک کين بکشه. اسم ديگه هم چارلی کريست فرماندار فلوريدا است که بخاطر حمايت های مستقيم اون، سناتور جان مک کين انتخابات اوليه در فلوريدا رو برد. چارلی کريست، که چند وقت قبل انتخابات فرمانداری فلوريدا رو از جب بوش، برادر پرزيدنت جورج بوش برد، در فلوريدا کارنامه درخشانی داشته، که باعث ميشه که رای اين ايالت کليدی با 25 الکتروکالج به سمت جمهوريخواه ها تمايل پيدا کنه.

همه اين تحولات در حالی انجام ميشه که دمکراتها بايد فعلا در آتش رقابت درون حزبی بسوزن، و پول و منابعی که ميتونست صرف تبليغات عليه جمهوريخواه ها بشه، صرف تبليغات عليه خودشون بشه!
.
مورد ديگه اي که در مبارزات حزبی حتما دخيل خواهد بود، اين ماجرای فرماندار نيويورک، "اليوت اسپيتزر" ه. اينکه ازش به عنوان "رودی جوليانی" حزب دمکرات و "ستاره آينده" اسم برده ميشد، گويا با يک باند فحشا در سطح بالا درگير بوده. خلاصه که در يک تحقيق فدرال مربوط به پول شويی، معلوم ميشه که "شاهد" يا "مشتری شماره 9" (اسم رمز اسپيتزر در تحقيقای اف بی آی) همين فرماندار عزيزه. البته سوابق اين آقا خيلی بحث انگيزه. اينو بعدا بايد يکبار مفصل حرف بزنيم راجع بهش. اما همين فعلا مهمه که دمکرات ها در اون منطقه بد جوری ضربه ميخورن. همين چند سال پيش بود که "مکگرويی" فرماندار نيوجرسی قبول کرد که با يکی از کارمندانش (کارمندان مذکر البته!!!) رابطه جنسی داشته. صرف داشتن رابطه جنسی با يک مذکر، يا اصطلاحا به قول روشنفکر ها "همجنسگرا" بودن بخودی خود مشکل نيست. مسئله اينه که اينا که مسئوليت دفتری دارن، نبايد دروغ بگن. اگر چيزی ازشون پرسيده ميشه، حتی شخصی نبايد دروغ بگن. خلاصه که وضع دمکراتها فعلا تا مدتها "قمصور" خواهد بود
.
دنيا رو چی ديدين...مثل ما که دوم خرداد زديم بيرون، شايد شب چهار نوامبر امسال هم ملت آمريکا ريختن بيرون، و به يک "تغيير اساسی" رأی دادن. شايد هم واقعا هشت سال محافظه کاری از نوع جمهوری خواهی بسشون باشه. اما تغيير اينجوری، يعنی يک طرف يک رييس جمهور زن، و يک طرف يک رييس جمهور سياه پوست، خيلی بايد عميق باشه. کلا جامعه آمريکا جامعه محافظه کاری هستن. حالا رييس جمهور زن خوبه. يعنی من اميدوارم اگر قراره دمکراتها ببرن، هيلاری بشه. تقريبا هم شک ندارم که هيلاری کلينتون، قابليتهای فراوانی داره. و تيم مشاوره معرکه اي بهم خواهد زد. از نظر ديگه، انتخاب هيلاری کلينتون به عنوان اولين رييس جمهور زن در آمريکا، به همه زنان دنيا اين نويد رو ميده که روزگار
سقف شيشه اي و ظلم گذشته

اما باراک اوباما...اگر قرار بود آمريکا دارای يک رييس جمهور رنگين پوست باشه، کالين پاول به نظر من خيلی خيلی از باراک اومابا جذابتر و بهتر بود. ولی جوونی و دنيا رو چی ديدين...شايدم شد
!
ختم کلام اينکه امسال اکشنی خواهيم داشت. از انتخاب نامزد دمکراتها، تا کنوانسيون های حزبی تابستون، و کل کل کردن مناظره اي
.
گفتم کالين پاول...شايد اونم يکی از کانديداهای پست معاونت رييس جمهور باشه برای مک کين. اين البته وقتی بيشتر معلوم ميشه که اگر باراک اوباما بتونه بر هيلاری پيروز بشه. در اون صورت شانس کالين پاول خيلی زياده. دليلش، نه تنها کاريزمای کالين پاول در بين رده های سنی بالا به دليل سوابق نظاميشه، بلکه بعنوان اولين رييس رنگين پوست ستاد مشترک ارتش آمريکا، و اولين وزير امور خارجه رنگين پوست، ميتونه در جذب اقليت های نژادی کمک شايانی کنه
.
تا چه شود


Wednesday، February 27، 2008

نيروی کار انسانی

چند روز قبل خبر بدی رو شنيدم راجع به تصادف و متاسفانه از بين رفتن يک مدير عالی قدر، با کوله باری از تجربه مديريتی و تحصيلات عالی، اونم در رشته مديريت استراتژيک، نه از بعد "امنيتی" بلکه در زمينه صنايع. متاسفانه، در مملکت گل و بلبل ما، اسم "استراتژيک" عجين شده با مسايل امنيتی، و هر کی ميگه "مديريت استراتژيک" ذهن ناقص ما فوری ميره سمت بند 209 اوين و کميته ضد خرابکاری قبل از انقلاب و اين حرف ها. نه عزيز دل برادر. مديريت استراتژيک يا "راهبردی"، به نهادينه سازی تفکر توسعه پايدار، از طريق بهنيه سازی صنايع و منابع ميگن. حالا از بحث پرت نيافتيم. من نميخوام راجع به فاجعه از دست رفتن يک پدر، يک برادر و يک الگو خانوادگی حرف بزنم که در هر صورتی جانگاه و ناراحت کننده که هيچ، حتی ميتونه نابود کننده و خرد کننده باشه. ميخوام از يک زاويه ديگه نگاه کنم.
****
معمولا شرک ها دو جورن. سرويس ده (مثل شرکت های اينترنتی)، و يا دارای اموال منقول و غير منقول (بانک ها، شرکتهای سرمايه گذاری). البته اين تقسيم بندی خيلی دقيق نيست، و بسيارن شرکت ها و سازمانهايی که در هردو زمينه ميگنجن. بطور معمول، شرکت ها رو بر اساس دارايی ها و پتانسيل پيشرفت در آينده قيمت ميزارن. دارايی های يک شرکت هم چند جوره. پول نقد (که اکثر قريب به اتفاق شرکت ها سعی ميکنن پول نقد نداشته باشن و عوضش با پول قرضی کار کنن چون هزينه قرض از هزينه سرمايه گذاری کمتره). نوع دوم دارايی که بلند مدته ميشه ساختمان و ساير اجناس که ميشه ديد. يک سری دارايی ها هستن که ديده نميشن، مثل امتياز توليد يک نرم افزار خاص، استفاده از يک اسم خاص و غيره. اينم چون زمان داره، غير از البته "اسم" يا "برند"، بقيه تکنولوژی ها در طول زمان قديمی ميشن يا رقبا کشف ميکنن و يا مسائل ديگه پيش ميآد. مهمترين دارايی يک شرکت "آدم" ها و يا نيروی کاری متخصص هستن. نيروی کاری، بدليل خاصيت ديناميک و پويايی ذاتی، مخصوصا در آمريکای شمالی از بالاترين ارزش بر خورداره.
****
مثال عينی رو ميشه در شرکت "اپل" بکار برد. "اپل" يک سری توليدات داره، که با اينکه بقيه شرکت ها شايد بتونن از نظر کار آيی بهترشو بسازن، ولی با برند "اپل" نميوتنن مقابله کنن. فرض کنين چند تا "ام پی تری پلير" هست در بازار، و چند تا حتی نزديک آی پاد شدن. دقيقا هيچ کدوم. جالبه که توجه کنيم، در اين سال ها که قيمت س هام اپل تو بازار بورس به طرز قابل توجهی بالا رفته، يکی از دلايلش وجود مدير عاملی به اسم "استيو جابز" است. تخمين مجله فورچون اينه که اگر روزی استيو جابز از "اپل" بره، در کمتر از يک هفته بين پانزده تا بيست ميليارد دلار خالص از ارزش شرکت اپل کم ميشه، و در کمتر از يکسال کليه فاکتور های برتری نسبت به رقباشو از دست ميده. همين مسئله راجع به مايکرو سافت هم هست. بيک گيتس از چند سال پيش که مدير عاملی مايکروسافت رو به "استيو بالمر" داد، فکر اين روز رو ميکرد که با رفتن خودش، چه بلايی ممکنه سر مايکروسافت بياد. نمونه آخريش هم "وارن بافت" سرمايه گذار افسانه اي و مدير عامل "برکشاير هت آوی" . اون البته تقريبا همه ثروتشو به بنياد خيريه بيل و مليندا گيتس بخشيده، ولی با اين حال هميشه اين بحث است که بعد از اون، کی ميتونه اين شرکتو اداره کنه.
****
در آمريکا، بدليل اينکه همه چيز تا دلار و سنت مشخصه، هر چيزی يک قيمت داره. فرض کنين يک شرکتی، تصميم ميگيره يک شرکت ديگه رو بخره. غير از پتانسيل ها، يکی از مهمترين ها نيروی کاری است. وقتی ميگن نيروی کاری، منظور حسن و حسين و علی و نقی به طور خاص نيست. اون يک بخش ماجرا است. مهم اينه که اون شرکت چقدر ظرفيت برای جذب چه آدمهايی و در چه سطحی داشته. مثلا ميگن شرکت فلان، در زمينه کاری خودش، حالا هرچی هست، ده تا مهندس با سابقه بالاتر از بيست سال داشته، بيست تا بين ده تا بيست، و سی تا بين پنج تا ده و مثلا صد نفر هم تکنيسين داشتن. اين به اين معنيه که اون شرکت، توانايی جذب "کار" برای اين عده رو داره. مخصوصا اگر تغييرات نيروی کاری در واحد زمان کمتر باشه و اصطلاحا شرکتی بتونه يک الگوی نيروی کاری "پايدار" داشته باشه (يعنی مثلا معدل سالهای کاری افراد در شرکت بالای پنج سال باشه) و اين معدل برای مهندسين و اعضای رده بالا بيشتر باشه، در قيمت گذاری يک شرکت بالاترين سهم رو داره. بازم ميگم، اينی که يک نفر مشخص مثلا مهندس فلانی که همه ميشناسنش در اون شرکت کار کنه خيلی مهمه، ولی از اون خيلی مهمتر اينه اون شرکت توانايی جذب و کار کردن با چند نفر رو داشته باشه، دليلش هم مشخصه. هر کسی ممکنه از کارش جدا بشه. اين خيلی شايعه و اصلا هم جای تعجب ندره.
****
برای همين، رقابيت اصلی هميشه سر نيروی کاری است. خيلی کم پيش ميآد که کسی قراردادی داشته باشه که مثلا اگر کارشو عوض کرد، نتونه اطلاعات شرکت قبلی رو استفاده کنه. تربيت نيروی انسانی هميشه يکی از بالاترين رديف های هزينه بوده و هست و خواهد بود. اينجوری در نظر بگيرين. يک تکنيسين ساده (فوق ديپلم - دو سال سابقه) ممکنه مثلا سالی پنجاه هزار دلار بگيره. اما احتمالا در دو سال اول اندازه پنجاه هزار دلار يا بيشتر برای شرکت هزينه (غير از حقوق و مزايا که برای پنجاه هزار دلار حقوق تقريبا ميشه شصت هزار دلار) داشته باشه. فقط حساب کنين هزينه های مربوط به آموزش، و پرسنل با سابقه تر برای دوره کردن کار اين تکنيسين. نتيجتا، تا اين آقا يا خانم به مرحله سود دهی برسه، کلی برای شرکت خرج داره. خيلی ها بعد از طی اون دوره ميزارن ميرن جايی که حقوق بيشتر بگيرن. اين يک سيستم گردشی و پذيرفته شدست. برای همين هم شرکت ها از هزينه برای تربيت نيروی انسانی ابايی ندارن و اينکار رو انجام ميدن.
****
مورد ديگه، مخصوصا برای شرکت های توليدی هزينه مستقيم تحقيقاتی است. معمولا شرکت هايی که بيشتر برای واحد تحقيقات هزينه ميکنن، در توليد هم موفق تر عمل ميکنن و همينطور در بازاريابی. تخمين ميزنن - که من در مجله "ورث" خوندم - که گاو صندوق اسرار مايکروسافت دارای نزديک به ششصد ميليارد دلار اطلاعات است. ولی منتظر روزی هستن که بازار کشش اونا رو داشته باشه. همه چيز رو بازار ميچرخه. برای همين هر چيزی که گل ميکنه، فوری بازار پر ميشه. برای همين نيروهای تحقيقاتی بازو های تقويتی توليد و موفقيت هستن.
****
از همه اينها که بگذريم، هفته پيش مديری از بين رفت، که شايد تا سالها ديگه مثل اون پيدا نکنيم. مديری که تا دوباره کسی با اون تجربه، تاليفات و سابقه تربيت و مشغول بشه احتمالا ميليون ها دلار هزينه خواهد داشت و ده ها سال زمان. در سر زمينی که جان آدميزاد از مزد گورکن ارزونتر است، همچين گنجينه اي، و گنجينه هايی در آتش بلاهت و خريت مديرانی ميسوزن و از بين ميرن که حاضر نيستن از نيروی کار متخصص استفاده کنن. بحث از بين رفتن نيروی کار انسانی در ايران، الان جاش نيست.
****
اون سفر کرده که صد قافله دل همراه اوست، خدا يا هرجا که هست به سلامت دارش. روحش شاد.

Friday، February 15، 2008

"مهندس"

شنيدن اينکه "مهندس" هم رفت، خيلی دردناک بود. ورودی های 70 و 71، ميدونن چی ميگم.

****

مهندس، که هيچ وقت نفهميدم چرا بهش نميگفتيم "دکتر"، چون دکترا داشت اونم از دانشگاه بيرمنگام انگلستان، و تا قبل از اينکه بياد مشهد، بعد از پاکسازی های انقلاب فرهنگی، دانشگاه شهيد بهشتی درس ميداد.

****

خلاصه اومده بود مشهد، بقول خودش برای شش ماه که بعد دوباره بره درس بده، که تا اونوقتی که من ديدمش و باهاش آشنا شدم، شده بود بقول خودش 11 سال و کسی هم بهش "زنگ" نزده بود که آقا بيا برگرد سر کارت. خلاصه مونده بود مشهد و کار کرده بود...مشاور شهرداری و استانداری بود، اونم چون از قبل ميشناختنش. فکر کنم اگر اشتباه نکنم، دکترا طراحی شهری داشت.

****

بعد از اينکه از خانمش جدا شده بود، ميگفت من بايد شما نسل جديد رو تربيت کنم. خونش، که به حق يکی از زيبا ترين خونه هايی بود که من تا اون وقت ديده بودم، پاتوق ما بچه فينگيلی های دانشجو بود.

****

مهندس خيلی چيز ها به ما ياد داد. خيلی برامون حرف ميزد. يکی از تنها آدمهای نسل خودش بود که هيچ وقت دنبال به قول خودش "روشنفکری توده وار" نرفته بود. با اينکه خونش تا سقف آسمون پر بود از کتاب و فيلم، ولی هميشه ميگفت مملکت ما قبل از نويسنده و شاعر به "مهندس" کار بلد و "تکنوکرات" احتياج داره. من اولين بار کلمه "تکنوکرات" و "اقتصاد جهانی" رو از مهندس شنيدم.

****

رفتار مهندس با ما ها، حتی وقتی که ما بوديم و بقيه هم سن و سالاش هم بودن، خيلی فرق داشت. اون شايد اولين و آخرين نفری همسن و سال خودش بود، که با جوونا با زبون "تحکم" به قول خودش حرف نميزد. حتی اون وقت هايی که بحث ميکرديم، خيلی جاها با اينکه ميدونست ما از رو بيسوادی و نداشتن اطلاعات حرفی ميزنيم، اصلا حالتی نداشت که بيسوادی ما رو با تحقير تو صورتمون بزنه. هميشه ميگفت راه درست کتاب است و کتاب و کتاب. حرف جالبی ميزد، البته خودشم ميگفت از رو نامه ها گاندی خونده...نقل به مضمون اين بود که وقتی کتاب ميخونی، آخرش بايد کتابو ببندی، و خودت فکر کنی

****

خونش نزديک پارک مينا بود. بهار 10...دانشگاه...خيابون راهنمايی، سر سجاد، داخل بهار، بهار 10، آپارتمان سفيد...طبقه ششم...اتاق فيلم، اتاق کتاب، اتاق بحث...پارسال رفتم سراغش...ميگفتن مريضه ولی کسی نميدونست کجاست

****

شايد نصف فيلم های درست حسابی رو اونجا ديدم. اون وقت ها که به يمن ارزشمداری، فيلم وی اچ از رو تو خشتکمون قايم ميکرديم. همونم با ترس و لرز. ميگفت اگر فيلمی خواستين به من بگين. کسی به من کاری نداره. شما ريسک نکنين.

****

خونه مهندس تا دلتون بخواد فيلم بود و کتاب. ميگفت بياين اينجا بخونين و ببينين. تنها قانون خونش اين بود که وقتی ميرفتيم، بايد يک چيز خوردنی ميبرديم. اون اوائل که جيب دانشجويی به جز پفک و چيپس نميذاشت، بعد ها که ديگه خيلی تحويل ميگرفتيم، شده بود مرغ بريون.

****

از "خشت و آينه (ابراهيم گلستان)" بگيرين، تا "غريبه و مه (بهرام بيضايی)"، از "قيصر" و "داش اکل" گرفته، تا "رضا موتوری"، تا "کندو (فريدون گله)"، کازابلانکا، شکارچی گوزن، ديوانه از قفس پريد، و و و...و اون روزی که ساعت ها نشستيم "روزی روزگاری در آمريکا" رو ديديم.

****

کتاب هم که ديگه نگين...اولين بار اونجا تمام روزنامه های کيهان و اطلاعات رو ديدم...دوره کامل از اول 1356 تا آخر 1363...تمامشو مثل ديوانه ها خوندم. داستان انقلاب...اولين باری که از مسعود بهنود، ده صفحه اول "از سيد ضيا تا بختيار" رو خوندم. باورتون نميشه، مهندس يکی از تنها کسايی بود از همسن و سالهای خودش، که ميگفت روايتی که ما از بيست و هشت مرداد داريم، سرشار از ابهاماته و نميشه يک طرف از سفيدی فرشته باشه، و طرفش از سياهی ابليس!! الان، بعد از سالها ميفهميم که درست ميگفت

****

اون دوره، دو سال و نيم طول کشيد. آخر سال هفتاد و سه، شب سرد زمستونی و سياه...گشت گويا...گير...بازداشت...بازجويی...منکرات...بازجويی...فيلم، کتاب مصادره...مهندس رفت تهران. گفت ديگه بدون شما جوونا اينجا موندن فايده نداره. رفت و ديگه نيومد.

****

آخرين باری که ديدمش، چند ماه قبل از دوم خرداد بود. نشستيم تا صبح حرف زديم. گفت همين سيد کتابخونه ملی چی (عنوانی بود که به آقای خاتمی داده بود)...ميگفت به همين سيد بايد رأی داد. بعدش ديگه هيچ خبری نداشتم ازش.

****

سه شب پيش عليرضا رو بعد از دقيقا دوازده سال ديدم. گفت خبر داری مهندس هم رفت؟ ماتم برد...گفتم خبر داشتم مريض بود...گفت رفت..پارسال رفت. زده بود به کبدش...دکتر-مهندس محمود کاشانی، معروف به "مهندس" از بين ما رفت. بچه های ورودی 70 و 71 ميدونن چی ميگم...ده سال بود که نديدمش، ولی الان که نيست، جاش و خاطره اش خيلی خاليه. هر جا هست، به سلامت باشی مهندس...خداحافظ

Wednesday، February 13، 2008

سنتوری




امشب برای بار دوم "سنتوری" آخرين ساخته داريوش مهرجويی را ديدم. از چند سال پيش و "مهمان مامان" از مهرجويی فيلمی نديده بودم. به جرات ميتونم بگم فيلمی به غايت شاهکار، و ساختار شکنانه از کارگردان موئلفی که قوی ترين نقطه کارش، پرداختن به موضوعات روزمره زندگی، و تبديل اونا به فيلم هايی به ياد ماندنی ميباشد.

مهرجويی، بارها ثابت کرده است که استعداد بسياری در تلفيق موئلفه های دو سينمای تجاری و مستقل دارد. اکثر فيلمهای مهرجويی، هر چند کاملا مشخصات فيلم های به اصطلاح هنری را يدک نميکشند، اما تحت هيچ شرايطی در زمره آثاری با مخاطب عام هم نميگنجند. در حقيقت آثار مهرجويی ترکيبی موفق از "نگاه به گيشه" و دوری از ابتذال رايج فيلم های عوام پسند ميباشند. آن دسته از فيلم های مهرجويی که در گيشه موفق عمل نکردند، "بانو" بعنوان مثال، بيشتر تحت تاثير عوامل خارجی مانند سانسور بی رويه و يا عدم پخش در زمان ساخت قرار داشته اند.

"سنتوری" در نگاه اول، و مشخصا در نيمه اول فيلم، در زمره آثار مبتذل و عامه پسند و گيشه اي قرار ميگيرد. اما کارگردان با مهارت فراوان اين ابتذال ظاهری را دستمايه پرداختن به يکی از دردناک ترين واقعيات جامعه امروزی ايران که همانا گسترش بلای خانمانسوز اعتياد در ميآن جوانان پر استعداد ايران ما ميباشد، قرار داده است. استفاده بينظير از فلاشبک ها برای نشان دادن روند آلودگی علی سنتوری تجربه موفق "هامون" را بری مهرجويی تکرار ميکند.

"سنتوری" فيلم سرگرم کننده اي نيست. نگاه خاص "سنتوری" به مسئله اعتياد جوانان، به طور کلی عاری از نگاه کليشه اي و عوامانه معطوف به گزاره کلی "مشکلات زندگی" ميباشد. "سنتوری" حکايتی ساختار شکنانه از يک انتخاب شخصی برای افتادن در دامان آلودگی و اصرار بر ادامه آن دارد. در همين راستا، فيلم به عمق سقوط و تباهی اين راه ميرود تا مخاطب عام و خاص با هم سر نوشت چنين راهی را با گوشت و پوست خويش حس کنند. سکانس های مربوط به تجمع معتادان در "خراب آباد" در کمتر فيلمی چنين بی پرده ديده شده است. نقطه تمايز "سنتوری" با آثار ديگری که به اين معضل اجتماعی ميپردازند در اينست که فيلم با صراحت تمام نشان ميدهد که اين بلا کوچک و بزرگ و خواستگاه اجتماعی نميشناسد.

استفاده مهرجويی از موسيقی به حق بجای "اردوان کامکار"، و صدای گيرا و بم "محسن چاووشی" و ترانه های بينظير "سنگ صبور" و "زخم زبون"، در کنار فيلمنامه اي منسجم و بازی حرفه اي و پر احساس بهرام رادان در نقش "علی سنتوری" اثری پر کشش و در خور اعتنا برای تمامی گروه های مخاطب آفريده است. مهرجوئی، با مهارت فراوان و با استفاده از مولفه های سينمای تجاری، از جمله ترانه های پاپ، عشق های زود گذر و زندگی های پر زرق و برق قهرمانان فيلم، فيلمی ساخته است که در آن کمترين اثری از ابتذال نميتوان يافت. تلفيق موفق موسيقی پاپ با يکی از سنتی ترين و قديمی ترين ساز های ايرانی، سنتور، و استفاده از خواننده اي نه چندان شناخته شده به لحاظ تجاری شائبه مبتذل بودن فيلم را رد ميکند. در همين راستا، "بهرام رادان" که تبديل به يکی از پولساز ترين هنرپيشه های جوان شده است، با "علی" در "سنتوری" فرصت عرض اندام در سينمای مستقل را پيدا ميکند. بازی محشر "رادان" در سکانس های ساخته شده در پارک معتادان از زيبا ترين و تاثير گذارترين صحنه های فيلم هستند.

مسعود کيميايی، در "گوزنها" صحنه اي خلق کرد که در ياد ها ميماند. سکانس عرق خوری دو نفره "سيد" و "قدرت"، يکی هروئينی و ديگری چريکی زخمی از بياد ماندنی ترين صحنه های سينمای ايران ميباشند. به نظر ميآيد ساختن صحنه سرخ کردن سوسيس در پارک معتادان، و جمع آنها، همراه با بطری عرق و سر خوشی لحظه اي آنها، نوعی ادای احترام به کيميايی باشد. سرخوشی اما لحظه اي بيش نيست و طوفان شبانه و خماری بعدی سراب اين سرخوشی را به بهترين نحو تصوير ميکند.

مهرجويی در "گاو" به مسئله معيشت دهقانان، در "هامون" و "سارا" به مشکلات زناشويی در تقابل فرهنگ های متفاوت و در "مهمان مامان" به از خود گذشتگی در عين نداری ميپردازد. "سنتوری" اما، ساختار شکنانه و جسورانه به معضل اعتياد ميپردازد. تصوير کردن روابط "هانی" و "علی" بکلی از تصور تماشاگر فيلم های ايرانی خارج است. همينطور نشان دادن علنی مشروبات الکلی و گسترش مصرف آن در ميآن نسل جوان. "سنتوری" در عيان کردن بخشی از زندگی جوانان ايران که متاسفانه بخش بزرگی نيز ميباشد اما زير بار تعصب و ممنوعيت پنهان شده بسيار موفق عمل ميکند. فيلم مهرجويی، از جهتی ديگر نيز کليشه ها را ميشکند. مخاطب فيلم مهرجويی، اگر هم برای سياه روزی "علی" دل ميسوزاند، و روند تباهی او را و تبديل شدنش از يک هنرمند شناخته شده، به يک معتاد در بدر ميبيند، اما در آخر و بر خلاف تفکر رايج، اين خود "علی" است که بر صندلی اتهام مينشيند. فيلم پيش از سر زنش محيط و اطرافيان، اعتياد را به مثابه يک انتخاب شخصی تصوير ميکند. انتخابی که گرچه شروعش شخصی است، اما پايان آن تباهی و زوال ميباشد. تاکيد فيلم بر قادر نبودن مبتلايان به اين بلا به نجات خويش و احتياج مبرم به دخالت يک عامل خارجی در اجبار به برگشت به دوره پيش از ابتلا از همين ديدگاه سر چشمه ميگيرد. فيلم، به روشنی نشان ميدهد که از يک مرحله به بعد ديگر اراده اي برای بارپروری وجود نخواهد داشت. پس يا بايد سير زوال تا نابودی طی شود، و يا با پذيرش کمک راه برگشت انتخاب گردد.

در آخر، "سنتوری" فيلمی است سخت دردناک، ديدنی و به خاطر سپردنی.

****

رفیق من سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچکی نمی دونه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دلزده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم، پیر تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگرچه هیچ کس نیومد
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش.

اگر بیای، همون جوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده
هرکی شنیده از خودش بیخوده
اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایه ای که خالی از عشق و امید
همیشه محتاج به نور خورشید

ترانه سرا: امیر ارجینی

خواننده: محسن چاوشی