Thursday، July 21، 2005

بدرود شاملو


احمد شاملو، الف.بامداد، عکس از کسوفPosted by Picasa

اين روز ها مصادف با پنجمين سالروز در گذشت احمد شاملو، ا.بامداد است. اين سه شعر رو به همه کسايی تقديم ميکنم که حتی اگر مثل من سواد شعر و شاعری ندارن، ولی سعی کردن درک کنن شاملو که بود و چه کرد. بچه که بودم هزار بار شعر "پريا" رو خوندم. از شعر های شاملو، "عشق عمومی" و "بدرود" و "افق روشن"، که هر سه از دفتر "هوای تازه" هستن رو خيلی دوست دارم. بدرود شاملو

افق روشن
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبائی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست.

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل
افسانه ئیست
و قلب برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف، زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه ئیست
تا کمترین سرود، بوسه باشد.

روزی که تو بیائی، برای همیشه بیائی
و مهربانی با زیبائی یکسان شود.
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...

و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم

بدرود
براي زيستن دو قلب لازم است
قلبي که دوست بدارد ؛ قلبي که بپذيرد
قلبي که بگويد ؛ قلبي که جواب بگويد
قلبي براي من , قلبي براي انساني که من مي خواهم
تا انسان را درکنار خود حس کنم

درياهاي چشم تو خشکيدني است
من چشمه اي زاينده مي خواهم
پستانهايت ستاره هاي کوچک است
آن سوي ستاره من انساني مي خواهم
انساني که مرا بگزيند
انساني که من او را بگزينم
انساني که به دستهاي من نگاه کند
انساني که به دستهايش نگاه کنم
انساني در کنار من
تا به دستهاي انسانها نگاه کنيم
انساني در کنارم , آينه اي در کنارم
تا در او بخندم , تا در او بگريم

خدايان نجاتم نمي دادند
پيوند ترد تو نيز نجاتم نداد
نه پيوند ترد تو , نه چشم ها و نه پستانهايت و نه دستهايت
کنار من قلبت آينه اي نبود
کنار من قلبت بشري نبود

0 نظرات: